تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

خبر فوت ناگهانی برادر استاد آواز، مرا به قبرستان قدیمی شهر كشاند...

مرد بختیاری بود ..با همان رسم و رسوم سنتی.. وقتی از لابه لایه‌ی قبرهای كهنه خودم را به قطعه 39 رساندم حال عجیبی بود...

گروهی كه تن‌پوش بختیاری داشتند طبل می‌زدند و نوای عجیبی می‌خواندند.. دلم در سینه می‌لرزید...

نوازندگان چشم بسته، غم هجرت مردی را با تمام قدرت بر پوستین طبل می‌كوبیدند و روح وجانم را از هم می‌دریدند..

مادر با چادر سیاه روی مزار پسر جوانش نشسته بود....

دو فرزند داشت....

یك دختر سه ساله ویك پسر هشت ساله...

دخترك با رُبان سیاهِ كنار قاب عكس پدر بازی می‌كرد و انگار اصلا آن هیاهو را نمی‌دید و نمی‌شنید اما پسر هشت ساله گاه گاهی در آغوش مادرو مادر بزرگ تن رها می‌كرد و با فریاد می‌گریست....

 نفس نداشتم...

استاد از دور به سمتم آمد...

چقدر عوض شده بود...

ریش‌های سیاه و سفید پوست گندمی‌اش را آشفته تر می‌كرد... لاغر و شكسته.... تلخ و تاریك....

دوست داشتم دوباره به روزهای كلاس برگردیم و صدای جانانه استاد با قدرت بخواند....

تفنگت را زمین بگزار... كه من بی‌زارم از......

اما استاد انگار زیر این اتفاق له شده بود.......

آرام و با صدایی بغض آلود گفت: ممنون كه اومدی... ممنونم.....

خواستم اون لحظه خیلی حرفها بزنم اما بغض شكست و اشك جاری شد...به چشمهای استاد خیره بودم و می‌باریدم.....

چانه‌ام از شدت اشك می‌لرزید....

از كنارش رفتم و دوباره بالای مزار مردی كه برای همیشه رفته بود....

دلم آتش می‌گرفت...

كاش من آن دختر سه ساله بودم.... !  كه می‌تواند بالای مزار پدرش بنشیند.... كاش من آن پسر هشت ساله بودم كه می‌تواند بر خاك مزار پدرش چنگ بزند و از ته دل بگرید................................

اما من....

نمی‌دانم...

یاد هفت سال پیش افتادم.....

وقتی پدر یكباره گُم می‌شود... مرد 46 ساله .... همه جا را گشتیم و دست آخر خبر چنین می‌رسد كه در خانه دوستش .....

چقدر نوشتن امروز سخت است.....

پدرم لابه‌لای آتش می‌سوزد........

و هیچ چیز....

هیچ چیز از او باقی نمی‌‌ماند....

پزشك قانونی تشخیص نمی‌دهد كه خاكستر واقعا برای پدر هست یا نه..... در ابهام روزها می‌گذرد....

و من هر روز و همه جا چشم‌هایم پدر را می‌خواهد....

پدری كه فوت شده اعلام می‌شود ....

اما هیچ مزاری ندارد....

هیچ پناهی برای تمام دردهایی كه در این هفت سال كشیدم...

حتی نمی‌دانم كدامین روز بیشتر باید برایش دلتنگ باشم..... سالگردش را نمی‌دانم....

و هیچ كس نبودنش را هیچوقت به ما تسلیت نگفت........

چرا؟؟؟

صفحه را نمی‌بینم....

اشك دوباره وحشی شده.....

چنگ می‌اندازد آتش بر پوستینم...

 

(مرا ببخشید كه این بار هیچ كلامی را پاسخ نخواهم گفت...

توان پاسخ در تنم نیست...)

 

مردانی كه هنر را ایستاده نگاه می‌دارند 

 

 

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 18:45 | نظرت شما ()
نمایش نظرات 1 تا 30