تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

جلوی آینه اداره ایستادم .. چشمهای راحیل را خیره خیره نگاه می‌كنم .. مویرگهای سرخ، خواب آلودگی را در پرده‌ی سفید، فریاد می‌كشند...

-         چقدر لاغر شدی..

لبخند می‌زنم... و راحیل هم از توی آینه می‌خندد...

دوباره كوچك شده.. شبیه راحیل با لباس قرمز و موهای كوتاه.. اما چند روز بیشتر به بزرگ شدنم نمانده.. به 5 اسفند.... 

 

به پشت میز برمی‌گردم...

كارها تقریبا روبه اتمام است... انگشتان لاغر با تمام قدرت بر دكمه‌های سیاه، واژه می‌كوبند...

تنظیم برنامه كلاس دوره‌های زبان ترم هفت برای كارمندان سیكل و پنجم ابتدایی!

دوره پاورپوینت برای رئیسی با مدرك دوم راهنمایی...!

تماس با اساتید و تنظیم نامه‌ها...

راستی همایش كنترل و تردد كارمندان(!!!) هم باید برگزار شود....

معرفی مدیرعامل برای دوره ((مدیریت برتر)) در آلمان هم مانده....

گوشی رو برمی‌دارم..

-         الو.. خسته نباشید استاد.. ازآموزش تماس می‌گیرم.. جهت یادآوری.. این هفته كلاس زبان ترم 6 شروع می‌شه..

-         سلام ..حال شما چطوره؟؟ ممنون از یاد آوریتون اما من انصراف دادم...

-         چرا؟؟ هنوز نامه انصراف شما دست من نرسیده..

-    راستش خیلی سخت به كسانی كه زبان مادریشون رو هم خوب حرف نمی‌زنن زبان دوم رو یاد داد.. ترم پیش هم كه نمره 30 رو در نبود من 70 كردن ..  پس لزوم برگزاری كلاس چیه..؟! به همه مدرك لیسانس زبان بدن.. ببخشید قصد جسارت نداشتم اما ترم گذشته واقعا اذیت شدم... اگر امری نیست...

-         خواهش می‌كنم... ممنون از همكاریتون... روز خوش...

گوشی رو می‌زارم و دوباره جدال انگشتان با دكمه‌های سیاه...

نمی‌تونم به مانیتورخیره بشم....  

چشم‌ها می‌سوزند و پلك‌ها عجیب امروز سنگینند....

كمی كار را كنار می‌گذارم...

دلم كتاب می‌خواهد..

ساحره‌ پرتوبلو... دلم رقص خلسه‌وار می‌خواهد و دنیایی دور...

بنواز یحیا.. آرشه را بر ساز بكش... می‌خواهم برقصم...

30 دقیقه كتاب می‌خوانم...

برنامه روزانه درسی را مرتب می‌كنم.. (20های ترم پیش چقدر چسبید...)

راستی سفارش كار گردنبند زنانه و مردانه هم مانده... یك كاغذ A4 و قلم.. شروع می‌كنم به طراحی ...

چند طرح ناقص می‌كشم و بعد دوباره كار...

در ذهنم شعری جریان دارد...

لابه‌لای كار زیر لب زمزمه می‌كنم...

گویی كه وقت تولد رسیده اما نوزاد چقدر نارس است....

fiw6cgyfwvvwki3vakqs.jpg 

از روی صندلی بلند می‌شوم و رو به پنجره‌ی شیشه‌ای... كاش باران ببارد...

كمی از دنیای خودم عقب ماندم...

سِتار خاك می‌خورد و كتابچه‌های نقاشی سفیدند... دلم برای تمرین آواز تنگ شده..

آخرین تمرین چی بود؟؟  زیرلب زمزمه می‌كنم............ la..sol…la…sol.. fa.. mi…

لبخند می‌زنم...

در ذهنم سكوت امروز است... كاش من هم بودم..این دل حتی برای یك سكوت دسته جمعی هم تنگ است...

دوباره مانیتور و كلیدهای سیاه...

درد لابه‌لای انگشتانم می‌دود.. كتاب آرگونومی و دردهای مفصلی جلوی چشم‌هایم می‌آید...

دستانم را مُشت می‌كنم...

و دوباره به راحیل لبخند می‌زنم...

اما یواشكی از خودم می‌پرسم: چند نفر راحیل را با كوچه پس‌كوچه‌هایش می‌بیند؟؟

مهم نیست... یحیا همیشه اندازه‌ی یك دنیاست...

راستی راحیل، امروز چقدر مغرور شدی...

(دوستان از این لینك حتما دیدن كنید..و مردانی را ببینید كه هنر را ایستاده نگه می‌دارند.. لینك )

لینك های مرتبط : تولد راحیل كوچولو
موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 19:37 | نظرت شما ()
نمایش نظرات 1 تا 30