تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

پنج‌شنبه‌ی آرامی بود...

مغازه‌ها چُرت می‌زدند و فروشندگان در انتظار مشتری، دست در زیه چانه و خیره به در...

زن و شوهر جوان كه تازه مغازه كوچكشان را بر پا كرده بودند گاه‌گاهی با لبخند به هم نگاه می‌كردند و بی‌توجه به خلوت شهر، شاد از آغاز تازه‌ی خود بودند...

سنگهای خوشرنگ روی شیشه‌های ویترین می‌درخشیدند و هر چشمی را خیره می‌كردند... زن آرام با انگشتش گوشواره‌های براق را لمس می‌كرد و در فكر فردا بود...

سكوت ، حضورش را سخت فریاد می‌زد كه پسربچه‌ای با گام‌های خاكی‌اش آن را در هم شكست....

نگاه زوج بر سر و رویش خیره ماند...

زن فكر كرد حتما گِداست و پول می‌خواهد... زیاد از این قشر می‌آمدند و می‌رفتند...

گویی كه در سرزمین گدایان زندگی می‌كردند.....!

پسرك كاپشن تیره و شلوارلی خاكستری به تن داشت... موهایش مشكی و كوتاه بود و كلاهی كهنه روی سرش... ویترین را خیره خیره نگاه می‌كرد كه زن گفت: اگر چیز خاصی مد نظرت هست، می‌تونم كمكت كنم...

كودك سرش را بالا آورد.. چشمهایش مشكی بود و عمیق... دستهای واكسی‌اش را روی پیشخون گذاشت و با كمی مكث گفت: یه جفت گوشواره می‌خوام.. گرون نباشه...

زن كه حالا دلش حال و هوای دیگری داشت آرام پرسید: تا سقف چقدر می‌خوای؟؟؟

-        سه تومن.. دو تومن.... همین قدر پول دارم..........

دوباره چشمهایش سُر خورد روی ویترین و لابه‌لای نور گُم شد.....

زن نگاهی به همسرش كرد .. در دل هردوئه آنها یك چیز بود.... آرام دسته‌ای از گوشوارهای  كوچك استیل را جلویش گذاشت.... و بعد با دست به گوشواره‌های طلایی اشاره كرد...

-        این یكی رو هم داریم...كدوم طرح رو بیشتر دوست داری...؟

كودك كه حالا كلاه را از سرش برداشته بود و نگاهش میخ برق طلایی گوشواره ها بود گفت:

-        اونا چیه؟؟

-        گوشواره ماه تولد... متولد چه ماهی هستی؟؟؟

-        آبان... 13 آبان 77.......

زن رو به همسرش پرسید: نماد ماه آبان چیه؟؟ و مرد آرام جواب داد: عقرب......

پسرك باكنجكاوی گفت:

-        عقرب؟؟ یعنی عقرب از همه ماه‌ها بالا تره؟؟

مرد شروع كرد به بیان دلیل عقرب بودن نماد آبان و زن در دنیای دیگری سیر می‌كرد...

پیش خودش می‌گفت: حتما برای خواهرش می‌خواد... شاید هم مادرش...  دستهای واكسیش چقدر لاغر و نحیف هستند و چشمهاش چقدر نجیب و عمیق.....

در حال و هوای خودش بود كه پسر گوشواره‌ها رو برداشت و آرام گفت: چقدر میشه؟؟

هم مرد و هم زن سكوت كرده بودند... خودش اتیكت روی ویترین را خواند .......

با دستهای كوچكش پولهای مچاله رو از جیب در می‌آورد....

زن به همسرش خیره شد و بانگاهش چیزی را خواست كه مرد هم در ذهنش بود.....

آرام گفت....

-        نمی‌خواد پول بدی... این هدیه برای تو...

-         ممنون... خیلی ممنون....

بعد پولهای مچاله رو از روی پیشخون جمع كرد... كمی مردد بود.. گفت: اگر الان گوشم كنم زشته؟؟

مرد و زن متعجب شدن... ظاهرش شبیه پسر بچه‌ها بود....

هردو گفتند...: نه.. اصلا...

زن پرسید...: اسمت چیه؟

-        ناهید....

-        چقدر اسمت زیباست....

-        همه فكر می‌كنن پسرم.. چون موهام كوتاس.....

-        خوب بزار بلند بشن.. البته همین طوری هم خوشكلی ناهید خانم.... (و هر دو به هم لبخند زدن..)

ناهید نمی‌توانست گوشواره‌‌های طلایی رو گوشش كنه.. زن كمكش كرد..

حالا شبیه سیندرلا بود... با موهای كوتاه... و گوشواره‌هایی كه هنوز بعد از گذشت ساعت 12 شب می‌درخشیدند و دل سیندرلا را خوش می‌كردند...

ناهید خداحافظی كرد و از مغازه بیرو ن رفت....

  در دل زوج آشوب بود و غم.... و سكوت دوباره حضور پیدا كرد....

ساعت كم كم نزدیك 10 می‌رسید و باید مغازه تعطیل می‌شد...

هنوز در دلشان فكر ناهید بود و دستهای واكسی‌اش ، موهایی كه برای كار و امنیت كوتاه شده بود... تا پسر بودن امنیتش شود... در جامعه‌ی اسلامی ایرانی......... !!!

دستهای مرد دستهای زن را محكم به آغوش كشید....

باران نم نم می‌بارید ... مرد زیر باران یك شاخه گل مریم خرید و با لبخند به زن هدیه كرد...

باران و عطر گل مریم و هنوز یاد ناهید...

 مرد گفت:

-        بیا تا خونه بدویم.... زیر بارون....

و دختر با لبخندش پذیرفت....

صدای رعد و برق سینه‌ی آسمان را شكافت.... باران با تمام وجود می‌بارید...

دستهای مرد وزن در هم گره خورده بود و با فریاد و لبخند زیر باران می‌دویدند.... خیس می‌شدند و خیس.....

و در لابه‌های خنده‌هایشان به ناهید فكرمی‌كردند.....

كاش آرام و گرم زیر یك سقف امن، خوابیده باشد....

تو فكر یك سقفم

یك سقف بی روزن
یك سقف پا برجا...محكم تر از آهن
سقفی كه تنپوش
 هراس ما باشه
تو سردی شبها
  لباس ما باشه
........

سقفمون افسوس وافسوس...
تن ابر اسمونه
یه افق...یه بینهایت
كمترین فاصلمونه

تو فكر یك سقفم...

حرف نویس:

-        این داستان واقعی بود....

-    دلم كمی شكسته.... نه از دوستانی كه در مطلب قبلی با من مخالف بودن (كه من همه دیدگاه‌ها و باورها را می‌پذیرم واحترام می‌گذارم) بلكه از كسانی كه در پیام‌های خصوصی مرا متهم به واژگانی بی‌حیا كردند..... شاید هنوز برای گفتن خیلی حرف‌ها زود بود.........

-    دوباره تیر را اندر كمان كن.. دوباره آرشی دیگر عیان كن... بتازان رخش را در بیشه‌هایت.. بزایان رستمی از ریشه‌هایت... ...... شكوفا كن شكوه شرقی‌ام را......... سكوتم را به فریادی بدل كن.... به مردانت بگو از  نسل نورند... بگو آزادگان از بند دورند........................................

-    و بخوانید از یحیا.. مرد من(مهمان ناخوانده ی ما آشنا بود)

-        این لینك را حتما ببینید... مردانی كه هنر راه ایستاده نگه می‌دارند

 

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 16:15 | نظرت شما ()
نمایش نظرات 1 تا 30