تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

تن نیمه برهنه‌ی یك زن....

و چشمهایی كه خیره خیره جزئیاتش را  وارسی می‌كنند.... بعداز پایان نگاه كنجكاو و كثیفشان زن متهم می‌شود به هرزگی و بی‌بند و باری...

متهم می‌شود به حقیر ترین واژگان دایره لغات!

در زیر پوستمان هزاران فكر و كار حقیر در جریان است آنگاه یك زن را قضاوت می‌كنیم... یك مرد را محكوم...

كار هنری می‌شود هرزگی و احترام ، بی‌حرمتی...

در جمع از اشتباهش می‌گوییم و بردن آبروی ایران زمین (!) و در خفا گِلوی گوگل را تا خرخره پُرمی‌كینم از سرچ‌های سیاه!!

موهای عریان زن، جایزه‌ی نوبلش را بر باد می‌دهد...

و حرف‌ها به واسطه برهنگی توام با دلیل، شنیده نمی‌شود....

اصلا بی‌دلیل، بی‌مقدمه، بی برنامه، بدون هماهنگی با 70میلیون ایرانی (!) مگر چه می‌شود؟؟ چه اتفاقی می‌افتد؟؟؟

چقدر دلم می‌گیرد از حرفهایی كه این روزها از روشنفكر ترین آدم‌ها هم ، می‌شنوم..............................

اما مهم نیست ، تو همیشه بخند.. همیشه....

كه شیرین می‌خندی...

 

 

تك نوشت:

من یك زنم

و موهایم دلتنگ نسیمیست تاخودش را بی‌پروا به دستانش بسپارد و احساس كند هیچ نگاهی خیره خیره متهمش نمی‌كند.......

راحیل

 

 

در بلاگ یكی از دوستان به نام مریم، دیدم كه متن فیلم را كامل نوشته وخودشون هم زحمت ترجمه آن راكشیده‌اند.. ازشون اجازه گرفتم كه برای رفع ابهامات متن رو اینجا بزارم و بی‌نهایت از ایشون سپاس‌گارم....

A cet instant, nue, libre de corps et d’esprit, n’ayant subi de pression que de moi-même. Je me livre corps et âme. Vierge encore, je succombe. Je rentre dans le désordre. Mon ADN éparpillé à jamais, j’entre dans la danse. Evadé de moi-même, mon art sera de jouer. De vos rêves, je serais la chair. Je ferais vibrer des mots subtils comme des fruits sur ma langue. Je vous donne ma peau ensanglantée, encensée, comblée. De larmes et de rires, je couperais votre souffle. De cris, de lumières, de foules, je veux me soûler. Votre impossible, votre inavouable revêtiront mes traits. Que vienne le froid, le trac, les heures incertaines, je resterais sourde aux vendeurs de vide. Je crois, je plonge, à cet instant nu, libre de corps et d’esprit, je me livre corps et âme.

Regardez-moi, Regardez-moi …

la voie est libre

و ترجمه ی مریم عزیز:

"به من نگاه کنید

در این لحظه، عریان، رها از جسم و روح، که به فشار هیچ چیز جز خودم تن نمیدهم.( که هیچ چیز جز خودم را تحمل نمیکنم) من روح و جسمم را تسلیم می کنم. همچنان بکر(باکره، دست نخورده) تسلیم می شوم. درون آشفتگی بر می گردم. DNA من، برای همیشه پراکنده می شود. شروع به رقص می کنم. رها از خویشتن خویش، هنرم بازی کردن خواهد بود. در خیالتان، می توانم تنی پر از حس باشم. می توانم کلماتی ظریف را چون میوه هایی بر روی زبانم مرتعش کنم. من پوستم را، آغشته به خون، مقدس، لبریز به شما میدهم. با اشک ها و لبخندهایم، نفس شما را خواهم برید. با فریادهایم، با هوشم، با فشارهایم(؟)، شما را سرخوش میکنم( شاید هم ارضا). غیر ممکن شما، نامعترف شما، به تن رفتارم دوباره لباس می پوشاند. چه سوز سر برسد، چه هراس، چه ساعتهای شک و تردید، در مقابل فروشندگان پوچی، بی رقت( سنگدل) خوام ماند. من در این لحظه ی عریانی، آزاد از جسم و روح، می اندیشم، غوطه ور میشوم، روحم و جسمم را تسلیم میکنم.

به من نگاه کنید، به من نگاه کنید...

راه باز است."

 

 

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 18:52 | نظرت شما ()
نمایش نظرات 1 تا 30