تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

درود... به تمام دوستان با ارزش و آگاه كافه نرودا.. همیشه شرمنده‌ی حضور و لطف كلام شما هستم... از شما می‌آموزم و مسئولیتی كه بر دوش احساس می‌كنم، هر روز از روزقبل سنگین‌تر می‌شود... بوسه بر دستان شما می‌زنم و محكم این دستان با ارزش را در دست می‌گیریم و باور دارم این دیوار فرو ریختنی نیست..

چندی پیش مرد من، یحیا در كافه همیشه بی‌تعارفش مطلبی نوشت با نام ((زیر پوست چرك‌آلود شهر ما)) مطلبی كه بی‌پروا نوشته شد و دوست دارم همه شما آگاهان آن كلام را بخوانید، چرا كه باعث می‌شود لحظاتی با خودمان و درونمان روراست باشیم .

و متن زیر پاسخ من به رقص خلسه‌وار واژگان بی‌پروای یحیاست:

درود...
پیش از هرچیز در برابر قلم قدرتمند و رقص پُر شور واژگانت كلاه از سر برمی‌دارم......

و اكنون حرفهای گفته و نا گفته:

در همان ابتدای كلام داغ دل تازه كردی... و از سكوت گفتی برای حفظ آرامشی بی‌‌حیا... از آنچه بارها و بارها دیده‌ام و شنیده‌ام... كلنجار رفته‌ام و شاید خودم هم روزی این كار را كرده باشم.... خاطرم نیست.......درد آن لحظه است كه در گوش‌ها فریاد می‌كشی: (( سكوت نكنید)) اما برای لحظه‌ای آرامش، به ویرانی خانه تن می‌دهند... برای انكار موج، پشت به ساحل می‌نشینند و در حالی كه چشمانشان دریا را نمی‌بیند از آرامشش با آب و تابی عجیب تعریف می‌كنند...یحیا جان، ما مردم سكوتیم ... ملتی كه برای حفظ این آرامش نكبت زده در چهاردیواری ویران خانه‌هایمان چشم بر همه‌چیز می‌بندیم.. چه برسد به حرمت چهاردیواری و كپك‌های زیر پوستی خانوادگی!

اینان كه دیگر اصلا مشكل نیستند!!!!!!

اصلا ارزش شكستن سكوت را ندارند!!!!!!!!

دارند؟؟؟؟؟!!!!!

همان آرامش را عشق است........!!!!

(( مرگ بر این آرامش سیاه……… ))

چندی پیش سخت امید داشتم به فردایی كه خواهیم ساخت اما وقتی به پیكره‌ی خودمان نگاه می‌كنم و تن‌پوشی كه خودمان هم باورش نداریم اما وقیحانه به نمایشش می‌گذاریم، امیدم خشك می‌شود و واهی....

نوشتم ((تن‌پوش)) چون افكار امروز همچون لباسیست كه رنگهای تند خودش را فریاد می‌زند... لباسی كه در یك لحظه از تن می‌دریم و لباسی دیگر تن می‌كنیم...

افكار و عقایدی كه خودمان هم به آنها پایبند نیستیم... افكاری كه بر پوستمان هست و نه در درونمان.....

...

یحیای همیشه بی‌تعارف، چقدر این جمله را دوست داشتم گرچه خیلی چیزها را به خاطرم آورد...خاطری دردناك....

((درک نکردیم که آنچه را که میگویند.. "آزادی" ما هست که در گرو آزادی دیگران هست نه "آرامش" ما در گرو آزادی دیگران...))

در سرم مثال پشت مثال می‌آید از این آرامش‌های واهی و آزادی ‌های مخرب....

مرد‌ها ... زن‌ها... و فرزندانی كه با این بی‌‌راهه راه می‌آموزند.....

افسوس....

و خوب درد‌ها را به رُخمان كشیدی.....

جهان چهارم.....

ابهامات آواره...

و دستانی كه صورت مسئله در پی صورت مسئله پاك می‌كنند...

چقدر این دست‌ها آشناست...

اما بعید نیست كه بی‌شرمانه دست‌های خودمان را هم انكار كنیم و باز از عقایدی دم بزنیم كه باورش نداریم....

اثر آثار هنرمد پیشگام رئالیسم،گوستاو کوربهGustave_Courbet 

راست گفتی كه كلمات و قوانین انسانیت، برای ما در زمان و مكان‌های مختلف تغییر می‌كند..

شاید بحث دوباره همان آرامش باشد و همان لذت كذایی...

لذتی كه به بهای ویرانیِ كاشانه‌ی ماست.... و تَرَكی كه سد این سرزمین را می‌شكند....

افسوس كه زیر سد كهنه و ترك خورده چه آرام به خواب رفته‌ایم........

و انكار می‌كنیم و انكار....

این ادغامی از بیماری و فریبكاریست...!

چرا كه از پدرانمان و زیر سقف خانه‌هایمان این درس سیاه را آموختیم و بدون پرسش تن دادیم، زیرا همان آرامش را می‌خواستیم....

یحیای عزیزم، فریادت جان مرا لرزند.. اما آنان كه پلك محكم بر هم می‌فشارند و دست بر گوش می‌گزارند چگونه بیدار خواهند شد؟؟؟؟

وقتی پشت روشنفكری سوخته و واهی، خودِ حقیقی را انكار می‌كنند....

افسوس...

افسوس.........

راحیل

لینك های مرتبط : كافه بی‌تعارف
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 19:34 | نظرت شما ()
برچسب ها : http://taboo-shekan.mihanblog.com/,