تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

آروم آروم وسایلم رو جمع می‌كردم... و در این حین برنامه‌هایی كه روی صفحه كامپیوتر باز بود رو می‌بستم... حوصله نداشتم صبر كنم كامپیوتر خاموش بشه... انگشتم رو توی گلوی پاورفشار دادم...

1..2...3

تصویر سیاه شد...

كیفم رو برداشتم و از دفتر خارج شدم.. امروز نوبت آرایشگاه داشتم..  وقتی رسیدم سالن خالی بود... خانم آرایشگر كه دكتر پوست هم هست (!) با یه قرآن بزرگ توی دستش، از پله‌های طبقه بالا وارد سالن سفید آرایشگاه شد.. یه‌كم جا خوردم.. به سختی قرآن رو حمل می‌كرد! اون كتاب عظیم‌الجثه رو روی میز گذاشت .. بی‌اختیار زیر لب گفتم: قرآن...

انگار یاد روزهایی افتادم.. یاد كتابخانه‌ای كه سه سال در آن كتاب می‌خواندم و خدا را بین صفحات دینی جست و جو می‌كردم... خدایی كه انگار در همان كتابخانه جا گذاشتم.....

پرده گذشته را كنار می‌برم و دوباره، سكانس سفید:

مثل همیشه موهای قهوه‌ای كوتاه وكم‌پشتش رو ساده بسته بود و آرایشی ملایم روی پوست بی‌نهایت سفیدش، خودنمایی می‌كرد..  با لبخند جلو اومد..

-         سلام ، چه عجب..... حتما همسرت داره میاد كه اومدی آرایشگاه!

(مثل دخترك‌های تازه ازدواج كرده كه با بردن نام همسر، نیششون تا بنا گوش بازمی‌شه نیشم باز شد و گفتم)

-         سلام، آره فردا میاد.....

من در حال جمع و جور كردن این نیش تا بنا گوش باز شده بودم كه خانم دكتر رفت سمت صندلی و شروع كرد به آماده كردن وسایل....

در سالن باز شد و دو تا خانم وارد شدن.. با سبدهای نیمه خالیِ سبزی و میوه. چادر و ظاهری ساده. به محض ورود به سالن چادرها رو باحالتی كه انگار اجبار از سر رو روشون برمی‌دارن، برداشتن و نفس راحت كشیدن!!.

وقتی زن اول چادر از سر برداشت و گره روسریش رو باز كرد جای كبودی وحشیانه‌ای  روی گردنش به چشم می‌خورد.. زن همراه با تعجب و آروم گفت:

-        گردنت چی شده

-    هیچی.. كار شوهرمِ... دیشب....... (با لبخند و بی‌پروا از شب دونفره‌اش گفت و به زخم دستان بی‌رحم همسرش فخر فروخت..!!!)

 حرفهای زنانه به پایان رسید، به سمت ما آمدند با سلام و احوال‌پرسی از عجله داشتنشون گفتن و اینكه باید زود برن.. سكوت سالن سفید در هم شكست . از من اجازه گرفتن كه اول كار اونا انجام بشه و من كه برنامه خاصی نداشتم، پذیرفتم.. چشمم به گردن زن بود... به نقش وحشیانه‌ی پنجه‌های پُر هوس یك مرد......

آرایشگر نخ رو دور گردنش می‌پیچید كه اولی روی صندلی بزرگ و سیاه نشست...

نخ بین انگشتانش مثل بالهای پروانه بود كه با هربار جلو و عقب شدن گردن آرایشگر این بالها كوچیك و بزرگ می‌شدن!

نفر دوم بی‌اجازه تلوزیون توی سالن رو روشن كرد..

اینقدر این شبكه ها رو ندیده بودم كه آرم آبی گوشه تصویر برام تازگی داشت! چقدر بدقواره بود....

سخنرانی آقای (..جانی) در شهر سوسنگرد (یكی از شهرهای استان خوزستان) بود.. صدای نچسبش توی فضای سالن پیچید.. انگار جلوی من ایستاده بود و سخنرانی می‌كرد...

-    در ماه آینده یك بیمارستان 90 تختخوابه افتتاح خواهیم كرد.. برنامه‌های دولت برای رفاه حال این مردم است. اشتغال زایی می‌كنیم.. كارخانه‌ تاسیس می‌كنیم.. خوزستان نباید جوان بیكار داشته باشد و....

در ذهنم جوانان بی‌كاری را كه مستحق بی‌كاری نبودند، می‌شمارم.....

زنی كه زیر دست خانم دكتر بود در حالی كه پوست گونش رو از دو طرف می‌كشید و با هربار جلو عقب شدن گردن آرایشگر از درد كنده شدن موهای صورتش می‌پرید گفت:

-         به خدا ناشكریم!! ببین ... دیگه چی می‌خوایم... آخ...

بعد با همون پوستی كه مثل لبو سرخ شده بود سرش رو آروم به سمت تلوزیون برد و گفت:

-         دستتون درد نكنه... خیر ببینید!! (آنچنان خالصانه تشكركرد كه احساس كردم دور سرش هاله نور پدیدار شد!!)

خانم دكتر از بالای شیشه باریك عینكش یه نگاه به صفحه تلوزیون انداخت و سكوت كرد بعد انگشتش رو بالای لب زن گذاشت كه یعنی زبونت رو بیار پشت لبت.. و ادامه داد...

زن دوم كه كنار من نشسته بود گفت:

-         باید هم بیمارستان افتتاح كنن(!) بس‌كه مردم از گِرونی گُشنگی می‌كشن راهی بیمارستان می‌شن!

بعد با غرونلند گفت:

-         ملت زخم معده..!!

من فقط ناظر بودم ..

زن اول كه كار بند انداختن صورتش رو به اتمام بود و حالا با یه موچین به جون ابروهای پُر پشتش افتاده بودن درحالی كه از درد دندوناش رو روی لبای باریكش فشار می‌داد گفت:

-         حرفات از سر خوشیِ.. آخ.... حالا تو گُشنه‌ای؟! بی‌كاری؟....

همین لحظه آرایشگر یه تار موی زخیم رو با گوشتش از زیر ابروش كند و جیغ زن دراومد:

-         آخ.. آخ... زخم شد؟؟

زن دوم كه انگار دلش خنك شده بود گفت:

-         اگه ندار باشم و گُشنه، میام به تو می‌گم؟؟ تو باشی، به من می‌گی؟؟

زن از توی آینه بهش نگاه كرد، انگار چیزی شبیه خاطرات تلخ از توی ذهنش گذشت، آروم گفت:

-         نه.......................

بعد دوباره خوابید و چشم‌هاش رو بست..... انگار دردی كه درونش یادآوری می‌شد از این موچین فلزی تیز خیلی سوزنده‌تر بود......

 همه به بودن یا نبودن خیلی‌ چیزها فكر می‌كردیم... به چیزهایی كه می‌شد داشته باشیم اما نداشتیم.. به چیزهایی كه از ما گرفتند و چیزهایی هرگز به ما ندادند..... به.......

سرتاپای سالن سفید غرق سكوت بود... كار خانم دكتر هم به پایان رسید و آینه كوچیكی دست زن داد و با جمله‌اش سكوت شكست:

-         نگاه كن ببین خوبه؟؟ چیزی جا نزاشتم؟؟

زن بی میل و رغبت صورت قرمزش رو وارسی می‌كرد و بعد بلند شد و گفت:

-         دستت درد نكنه، زحمت كشیدید، چقدر میشه؟

-         قابل نداره، 10 تومن.....

-         گرون شده؟ 6 تومن بود...

-         آره دیروز از صنف اومدن و قیمتا رو تغییر دادن... همه چی‌گرون شده.... بازم بگو خدا خیرشون بده!!!!!

زن بی‌میل زیپ كیفش رو باز كرد و دوتا پنج تومنی روی میز گذاشت و گفت:

-         بمیرن الهی......

زن دوم كه با شنیدن قیمت كمی به تقلا افتاده بود یواشكی كیفش رو باز كرد و زیر چشمی توی كیف رو نگاه كرد... حواسم به چهره‌ی نگرانش بود و لبی كه انگار آرام چیزی رو می‌شمرد...

بعد گوشه لبش رو گاز گرفت و ابروهاش در هم رفت... كمی این پا اون پا كرد و از جاش بلند شد....

با لبخند كه به زور روی صورتش نقش بسته بود به من گفت:

-        شما كارت رو انجام بده.. من عجله ندارم!

سری تكون دادم و از جام بلند شدم..  روی صندلی سیاه وا رفتم.. خانم دكتر مشغول الكلی كردن نخ توی دستش بود و نگاه من از توی آینه، زن مردد رو خیره خیره می‌پایید...

زن جلوی آینه ایستاد... كمی صورتش رو وارسی كرد... انگار موهای اضافی ابروها و سیبیلش رو می‌شمرد و به چیزی فكر می‌كرد.... بی‌اختیار گوشه لبش رو گاز می‌گرفت و فكر از ذهنش سرازیر بود.... روسری رو دوباره سر كرد و آن سیاه اجباری‌اش را پوشید... سبد را برداشت و گفت:

-        خانم دكتر من یه روز دیگه مزاحمتون میشم..بچم خونه‌ تنهاست... برم بش برسم....

آرایشگر كه دروغ را از راست خوب فهمیده بود نگاهش را به تشویش زن خیره كرد...

-        بشین تا كارت رو انجام بدم.. خیلی طول نمی‌كشه... به بچت می‌رسی...

زن سرش را پایین انداخت و به سبد خالی‌اش خیره شد... سبدی كه فقط یك بسته سبزی ته آن وا رفته بود...

-        نه، ممنون.. باشه یه وقت دیگه..... خدانگهدار...

و سالن رو با عجله ترك كرد....

خانم دكتر از توی آینه به پرده‌ی راه راه پشت در خیره بود و پروانه‌ی دستانش بال نمی‌زد!...

چشمهایم را بستم و بیشتر خودم را در آغوش صندلی سیاه هُل دادم.....

لبانم بی‌اختیار گفت:

فقر.......

هیچ نویس:

-        راستی، ترمه از ایران رفت.....

-    تابستان گذشته بود، از اداره به خانه می‌آمدم كه دوستم با من تماس گرفت.. گریه می‌كرد و با ناله می‌خواست به‌خانه ما بیاید.. وقتی آمد، تمام تنش كبود بود... دست‌های بی‌رحم برادر تن نازكش را شكسته بود... با هم به دكتر رفتیم.. دنده 4 راست و فك پایین ترك خورده بودند..... دوستم خوب شد اما آن روح شكسته هرگز التیام نیافت... دیروز برای فرار از آن خانه و آن برادر، با مردی نالایق نامزد كرد...... و من هیچ كاری نتوانستم بكنم..... جز اینكه با او شاد شوم..... و روحم چقدر نگران فردای آن دخترك است.........

راحیل..

لینك های مرتبط : unique ترمه
خشونت علیه زنان
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 19:41 | نظرت شما ()
نمایش نظرات 1 تا 30