تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

ابرهای سیاه توی تن لخت آسمون صف گرفتن... قدمهای سریع من، با كتونی سفید آسفالت كهنه رو پشت سر می‌زاره... ذهنم پُر از نگرانی فرداست... و دلتنگیِ عجین شده با لحظه‌ لحظه‌ی راحیل نگاه بی‌قرارم رو گاه گاهی به تن آسمون می‌چسبونه ...

دستم رو روی گل سر سبز كنار موهام می‌كشم كه مبادا یاد زندگی از روی موهای پُر پیچ و تاب عسلی شده‌ام، افتاده باشه....  

از بین كوچه‌های قدیمی شهر به خونه می‌رسم...

كلید بین دست و پای قفل چرخ می‌خوره و من وارد حیاط می‌شم... قبل از اینكه برم توی خونه نگاه منتظرم رو به ابرها نشون می‌دم شاید قطره‌ای، بارون متولد كنه...

دارم كفشهام رو روی جا كفشی می‌زارم كه صدای اشكان و همسرش مهسا به گوشم می‌رسه...

و داداش رضا كه هرزگاهی بین جر و بحث اون‌ها واژ‌گانش را مثل تاس می‌ریزد اما از شرایط پیداست كه خبری از جفت شیش نیست!

به محض ورود من رضا به سمتم میاد و دستم رو از مُچ می‌گیره (انگار بازداشت می‌شم!) و به سمت اشكان و مهسا می‌بره..

-        راحیل بیا اینجا می‌خوام یه چیزی رو برای اینا بگی...

-        چی؟؟؟ (متعجبم .. حتی فرصت سلام كردن به من نمی‌دن)

-        تا حالا شده یحیی گوشی تو رو چك كنه؟؟..  راستش رو بگو...

-    نه.. هیچ وقت (بدون مكث جواب می‌دم) گوشی یه چیز شخصی. در ضمن من و یحیی اگر به هم اعتماد نداشتیم كه ازدواج نمی‌كردیم......

رضا با لبخندِ رضایت به اشكان نگاه می‌كنه و چشمانِ پُر از حسرت مهسا... حالا دیگه می‌دونم اوضاع از چه قراره... عشق پنج ساله‌ی مهسا و اشكان كه بالاخره به سرانجام رسیده و دوماهِ عقد كردن، كمی با مشكل عدم اعتماد مواجه شده.....

رضا به من نگاه می‌كنه و می‌گه:

-        بیشتر براشون توضیح بده... از قوانین زندگی مشتركتون بگو... اشكان ..تو خوب گوش بده...

اشكان سرش رو بالا میاره و با نگاهی سرد منتظر حرفهای منه...

-    به نظر من زندگی مشترك به معنای اشتراك همه چیز و همه‌ی لحظه‌ها نیست... زندگی مشترك نباید باعث بشه دنیای شخصیمون و حریمی كه در نوجوانی برای داشتنش دست و پا زدیم از بین بره... من گاهی دوست دارم تنها باشم.. خلوت كنم... یحیی هم چنین چیزی رو می‌خواد.. و من هرگز دوست ندارم خودم رو به زور به تمام روزها و لحظه‌های یحیی تزریق كنم.... اگر نگرانش باشم گوشیش رو چك نمی‌كنم (مهسا با نگاهی دلگیرانه به اشكان خیره می‌شه) باهاش حرف می‌زنم.... من هرگز دوست ندارم كسی كنترلم كنه... این خصلت ما انسانهاست.. دنبال آزادی می‌گردیم و از زندان فرار می‌كنیم....

مهسا با دلخوری و بغضی كه توی گلوش چنگ انداخته و نگاهی كه همچنان بر تن اشكان سرازیر شده می‌گه:  

-    گوشیت و چی؟؟ فُرمت می‌كنه؟؟ پَس ورد لپ تاپت رو عوض می‌كنه؟؟ تماسهای ناشناس گوشیت و خودش جواب می‌ده؟؟ اگر یه لحظه بخوای تنها باشی متهمت می‌كنه به............

نگاهش رو از اشكان می‌دزده و حرفش رو می‌خوره.......

حرف زدن دراین شرایط سخت بود.. نمی‌خواستم باعث اختلاف بیشتر بشم. با لبخندی كه اجباری ترین لبخند دنیا بود به مهسا گفتم:

-        داداش اشكان اشتباه كرده قطعا خودش هم می‌دونه .. اما همیشه فرصت برای حرف زدن هست....

اشكان كه سرش رو بین دستاش گرفته و نگاهش به زمین كوك شده با صدای گرفته و دلخورش گفت:

-        وقتی با من ازدواج می‌كنه یعنی همه چیز ما مشترك... و من حق دارم به دنیای زنم سَرَك بكشم....

رضا می‌پرسه:

-        بهش اعتماد نداری؟؟

-        دارم...

-        پس چرا به حقوقش تجاوز می‌كنی؟؟؟

-        زنمِ....

جوابهای كوتاه و بی منطق اشكان رضا رو از پرسیدن سوال بعد سرد می‌كنه... همه سكوت كردیم.... در ذهنم به جوان امروز فكر می‌كنم... به نسل بی منطقی كه فكر می‌كردم رو به انقراضِ... حقوق زنانی كه شاید كمتر نقض می‌شد.... و اعتمادی كه دلیل برباد رفتنش رو نمی‌دونستم.... حرص زیر پوستم می‌دوید....

بی‌پروا پرسیدم:

-        مهسا تو چرا گوشی اشكان رو چك نمی‌كنی؟؟

مهسا به چشمهای من خیره نگاه می‌كرد.. و آروم گفت: خب من عاشقشم....... بهش اعتماد دارم.....

-    یعنی اشكان عاشق تو نیست؟؟ رابطه متقابل داشته باشید... (رو به اشكان) نظرت چیه؟ تو گوشیه اون و چك كن و اونم گوشی تو رو...

اشكان با همان صدای دلخور:

-        من مَردم...  (چه دلیل قانع كننده‌ای)

-    پس برای انجام هركاری مُجازی؟ مردونگی رو برای من تعریف كن... الان فرق تو با مهسا چیه؟ از تفاوت ظاهری نگو كه به تمام باورهات شك می‌كنم..... نكنه زن ناقص‌العقل و تو باید با كنترلت مانع از اشتباهش بشی؟؟... مهسا ترم آخر مهندسی... تو فوق دیپلمت رو هم نگرفتی... (ازاینكه مردی رو در برابر زنش تخریب می‌كردم احساس بدی داشتم اما بغض مهسا بغض یك نسل بود.. نسلی كه هنوز هم فكر می‌كردم منقرض شده..)

ادامه دادم:

-    مهسا می‌تونست 5 سال به تو پایبند نباشه.. می‌تونست به خاطر تو با خانوادش نجنگه... اما تو رو انتخاب كرد... به خاطر چی؟؟ به خاطر اینكه كنترلش كنی؟؟ آزادیش رو ازش بگیری؟؟ تو برای چی با مهسا ازدواج كردی؟؟

 

تمام سوالات من با سكوت جواب داده می‌شد.. مهسا با هر سوال به اشكان نگاه می‌كرد... انگار صدای اون از گلوی من بیرون می‌ریخت...  و سكوت تنها جواب سوالات من بود....

بین حرفهای تند و بی‌پروا، گوشی مهسا زنگ خورد.....

-        الو مامان.... خونه دوست اشكانیم.... میایم... تا نیم ساعت دیگه.....

هنوز پُر از حرف بودم... اما نمی‌خواستم بچه‌ها با دلخوری از پیشمون برن، گفتم: كاش شب رو می‌موندین..

 اشكان با تلخی از جاش بلند شد...

-        بریم مهسا....

و مهسا آروم كیفش روبرمی‌داره و پشت سر اشكان راه افتاد... تصویر عجیبیِ... انگار مهسا برام غریبه‌است... یه زن تحصیلكرده با روحیه‌ای كه روزی سركش بود......

یاد مادربزرگ می‌افتم... ((زن سنگ زیر آسیاب...)) و به این فكر می‌كردم كه ما این جمله و باور كردیم.... ترس از شكستن و ایستادن یه ژن قالبِ، كه نسل به نسل بین ما دست به دست شده........  به عصر زنان فكر می‌كنم... انقلاب زنان.... به رگ غیرت برادران.. به تعصب... زنانگی... پرده‌ی حیا.....

و اشكان...........

نسلی كه هنوز منقرض نشده بود.........

من و رضا بچه‌ها رو بدرقه می‌كنیم... توی كوچه اشكان با خداحافظی سرد قدمِ رفتن برمی‌داره .. مهسا هنوز جلوی در ایستاده و تنها رفتن اشكان رو نگاه می‌كنه... توی اون نگاه تلخ حس پشیمانی رو می‌بینم... آروم دستش رومی‌گیرم و می‌گم:

-        باز هم اینجا بیا......

وقتی نگاهم كرد چشمهاش پُر اشك بود... با یه پلك آروم گوله‌های درشت اشك روی گونه‌های استخونیش قِل خورد.... و بی صدا رفت....

رضا رفت توی خونه و من فاصله‌ی بین اشكان و مهسا رو نزاره‌گر بودم كه قطره‌های بارون روی صورتم كوبیده شد....

شاید هم اشكهای مهسا بود كه از آسمون می‌بارید...........

دردنوشت:

-        نسل ما با تمام پیشرفتهای فكری و علمی كه داشته هنوز به خَرمهره آبی اعتقاد داره!!

-        گاهی فكر می‌كنم حتی خدا هم سیبیل مشكی پهن داره و دستمال یزدی دور گردنش!!

-        حتی به قوی‌ترین زنان تاریخ هم ظلم شده بود!!

-    یه روز مادر بزرگم توی جمع بهم گفت: ایشاله یه صاحب خوب گیرت بیاد!!! و من احساس كردم خوشبختی من در ازدواج به وسعت لذت غذاییست كه همستر در لُپ‌هاش قایم می‌كنه!!

-        عموی دوستم با پوست سیاه، (به رسم دین و پیامبرش) به دنبال دختری چشم آبی و مو بور بود! (وای بر این ملاك ازدواج)

-        اطرافم پُر از مردهایی با ظاهر امروزیست كه هنوز امروزی نشده‌اند و انتهای افكارشان در دیروزها باقی مانده!

-        اشكان باعث شد به تمام دایناسورهای منقرض نشده‌ی اطرافم فكر كنم.... !

راحیل...

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 20:42 | نظرت شما ()
نمایش نظرات 1 تا 30