تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

دم دم‌های غروب روز چهارشنبه بود كه با یك تلفن تمام آرامش خونه بهم ریخت....

مامان گوشی رو برداشت ...

- الو.... الو.... چرا صدات اینطوریِ؟! (مامان رنگ به رنگ می‌شد..)

- ...

- كجا؟؟؟ (صداش می‌لرزید)

- ...

- چی شده؟!! (...)

- ....

- وای................. (بغض گلوشو گرفته بود..)

مكالمه تمام شد، تلفن و گذاشت.. با دیدن مامان، قلبم طپشش رو سرعت داد و استرس از زیر پوستم شروع به حركت كرد... خواستم بپرسم چی شده كه مامان با نفسی تازه جا اومده رامین و صدا زد...

-        رامین بیا ..رامین... باید زود بریم... رضا تصادف كرده..

من روی مبل نشسته بودم و فقط نگاه می‌كردم..  مامان تند تند لباس می‌پوشید و رامین با شنیدن خبر تصادف هول شده بود... در عرض 1 دقیقه هر دو ازخونه زدن بیرون و من هنوز روی مبل بودم....

لحظه آخر مامان گفت: هر خبری شد باهات تماس می‌گیریم... به كسی چیزی نگو...

احساس كردم درونم خالی شده و نمی‌تونم از جام بلند شم.. به مبل چسبیده بودم وتوی گلوی حجم سردی به سرعت رشد می‌كرد...

همه چیز در عرض دو دقیقه اتفاق افتاده بود...

گوشی رو برداشتم و شماره رضا رو گرفتم.... باید صداش رو می‌شنیدم..  چند بار زنگ خورد تا جواب بده...

 (با ناله جواب داد..)

-        چیه؟...

-        الو... رضا... خوبی؟؟؟ مامان و رامین دارن میان...  كجایی؟ چی شده؟؟

-        چیزی نیست.. با یه ماشین تصادف كردم.. فكر كنم كتفم شكسته.......

تلفن قطع شد....

باقی ماجرا رو تصمیم ندارم تعریف كنم... راستش دلیل اصلی نوشتن این اتفاق مسائل جالبی كه در بیمارستان رُخ داد..

رضا رو با آمبولانس به اُرژانس می‌برن.. با كتفی ورم كرده و آرنجی كه دراثر كشیده شدن روی آسفالت به شدت خراشیده شده.. سرش ضرب دیده و كناره‌های دندش زخمی... (روی موتور بوده و به محض تصادف با ماشین پژو، كلاه ایمنی از سرش در میاد و خودش روی زمین پرتاب می‌شه)

 

 

 اولین كار در چنین شرایطی ثابت نگه داشتن بدن مریض كه با تكون‌های بی‌جهت باعث تحریك نقاط شكسته شده احتمالی نشن.. چون سر ضربه دیده برسی و عكس برداری از جمجمه و مغز در اولویت.. به دلیل خراشیدگیهای متعدد حتما باید آمپول كزاز تزریق بشه و در اولین فرصت چند واحد آنتی‌بیوتیك به بدن داده بشه...

و اما شرایط رضا در بیمارستان اُرژانس....

به محض ورود به اورژانس دلیل نداشتن تخت و یا صندلی چرخ‌دار مجبور با پای خودش راه بره... (با پای خودش)

با وجود درد شدید در كتف و ورم محسوس ، رِزیدنت محترم اصرار داره كه كتف سالم (تشخیص پیش از گرفتن عكس!!) و برای تعیین سلامت مهره‌های گردن از رضا می‌خواد كه وزنه پنج كیلویی رو با دست آسیب دیده بلند كنه!! و بعد از اصرارهای متعدد رضا این كارو می‌كنه اما با درد شدید، وزنه از دستش ول می‌شه و احساس درد در كتف، چند برابر...

 

 

هیچ‌گونه شست وشو و پانسمانی روی زخم‌ها انجام نمی‌شه و بعد از دو ساعت تازه یادشون می‌افته ممكنه ضربه مغزی صورت گرفته باشه!!

هنوز از آمپول كزاز و آنتی بیوتیك یا حداقل سرُم نمكی خبری نیست و زخم‌ها بازه!!

بالاخره برسی آسیب در ناحیه سر، صورت می‌گیره و احتمال ضربه مغزی رد می‌شه.. عكس از كتف گرفته و تایید می‌شه استخوان كتف و بازو از دو جا شكستگی وخیم داره (با این شرایط یه وزنه 5 كیلویی هم به دستش داده بودن و باعث ایجاد فاصله بیشتر در محل شكستگی شدن) ساعت 12 رضا وارد اُرژانس می‌‌شه و الان ساعت 4 صبح....

مامان و رامین از اون ارژانس انصراف از درمان می‌دن و رضا رو به بهترین بیمارستان شهر می‌برن... (تاكید می‌كنم، بهترین بیمارستان شهر)

ساعت 4 و نیم رضا پذیرش می‌شه درحالیكه هیچ شستو شو، پانسمان، آتِل و تجویزی در موردش صورت نگرفته!!

بهتیرن بیمارستان شهر به محض پذیرش، چند واحد مُسكن قوی تزریق می‌كنه و رضا می‌خوابه ودیگه هیچی!!!

 

 

مامان و رامین اومدن خونه و من ساعت 6 می‌رم بیمارستان....

رضا روی تخت نیمه بیداره و به شدت درد داره... یه دست لباس خوشرنگ آبی تنش و همه چیز ظاهرا خوب... دست پانسمان شده ولی هنوز از آتِل خبری نست و كتف باز!

پرستار كه میاد ازش می‌پرسم چرا آمپول كزاز تزریق نشده و هیچ آنتی‌بیوتیكی نگرفته ، جواب می‌ده (با لبخند):

-        نگران نباش، اگر قرار بود كزاز بگیره الان علائمش پیدا بود.. چهار ساعت گذشته و خبری نشده...

-        و اگر خبری می‌شد چی؟؟؟ تازه این زخم‌ها ممكن افونت كنه حتی گاز وازلین استفاده نكردین...

با لبخند سردی از اتاق بیرون می‌ره....

 

 

ساعت 8 صبح و وقت صبحانه.. رژیم رضا رو عادی نوشتن. به همه بیمارا صبحانه می‌دن ولی به رضا نه!!

وقتی از مسئول می‌پرسم جواب جالبی می‌ده: ایشون ساعت 4:30 پذیرش شدن و هزینه دیروز براشون پرداخت نمی‌شه و طبق قانون در این حالت به بیمار صبحانه نمی‌دیم!!!!!!!!!!!!!

تخت كنار رضا متعلق به بیماری كه انگشت‌های پاش رو به دلیل اَفونت شدید قطع كردن و مدام خونریزی داره، این در حالیه كه بیمار مبتلا به ویروس HIV اما تمام تجهیزات مورد نیاز یك بیمار، در این اتاق مشترك... كف سرویس بهداشتی خون ریخته و رضا برای استفاده از سرویس بهداشتی مجبور از جای دیگه‌ای استفاده كنه!!

خلاصه این روند مضحك همچنان ادامه داره...

ساعت 9 بالاخره دكتر میاد... دستش رو آتل می‌بندن و ساعت 4 ترخیص می‌شه...

بماند كه پرستار ناشی موقع تعویض پانسمان گوشت دست رضا رو قیچی می‌كنه... رضا همچنان آنتی‌بیوتیك نمی‌گیره و ضخم عفونت می‌كنه..

و فقط مُسكن و مُسكن و مُسكن.........

 

 

درد نوشت:

-    باید یادآور بشم كه مادر من 30سال سابقه پرستاری داره و قطعا این قشر زحمتكش درمانی برای من خیلی محترم هستند...

-         چند ساعتی كه در بیمارستان و اُرژانس گذشت واقعا یه فاجعه بود....

-    نمی‌دونم چی‌ میشه گفت... بی‌میلی برای انجام وظیفه دلایل زیادی داره .. من از دل اون سفیدپوشان بی‌خبرم و نمی‌خوام نا عادلانه قضاوت كنم...

-        وقتی قشر با سواد و متخصص بی‌كار باشه، خوب كسی باید جای اون رو پُر كنه.. نه؟!

-    نمی‌شه انكار كرد كه در یك برهه زمانی حجم عظیمی بی‌سواد به بخش‌های مختلف كشور تزریق شد (و همچنان...) و پوست این سرزمین پُر از تورم‌های دردناكِ ناشی از این تزریق ناخردانست.....

-        و جریان این داستان همچنان نبض دارد........... به اندازه 3000000000000.........

-        نمی‌خواهیم باور كنیم در آن شب برفی كه درد می‌بارید، جای چكمه های درد كه در برف باقی مانده بود، سخت ما را یاد چكمه‌های كدخدا می‌انداخت !!

 

راحیل

لینك های مرتبط : امدادگر
كزاز
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 18:13 | نظرت شما ()
نمایش نظرات 1 تا 30