تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

چراغ اتاق رو خاموش می‌كنم. خستگی توی تنم جریان داره و من پُر از نیازم برای یه خواب عمیق..

دراز می‌كشم.. پلك چشمام داغ شده و هیچ نیروی برای باز نگه داشتنشون ندارم..  روز سخت و پُر مشغله‌ای روی لحظاتم آوار شده بود.. خیلی چیزها توی سرم چرخ می‌خورند و من تلاش می‌كنم به چندتایی از اون‌ها فكركنم كه....

خواب من و با خودش می‌بره....

از اتاقم به دنیای دیگه‌ای سفر می‌كنم.. به یه دنیای طلایی.....

وقتی به خودم میام توی یه سالن بزرگم.. همه‌جا پُر از نورهای خوشرنگ.. خیره به ستاره‌های طلایی كوچیك توی هوا هستم و دوست دارم لمسشون كنم ...

چقدر همه‌جا روشن...

صدایی از پشت سرم من و وادار به برگشتن می‌كنه.. وقتی به پشت سرم نگاه می‌كنم مردی آشنا روی چهارپایه چوبی در حال كوبیدن پرده سفید توری، رو می‌بینم..

جلو می‌رم.. مرد آشنا همچنان مشغول كار، بدون این‌كه صورتش رو به طرف من برگردونه می‌گه: راحیل.. دوتا میخ به من بده.. روی زمین گذاشتمشون...

وقتی صداش رو می‌شنوم دلم توی سینه آب می‌شه.. صدای... پدرم.....

لرزش دستم رو احساس می‌كردم... میخ رو برداشتم و با وجودی لبریز از استرس كف دستش گذاشتم... انگشتای من دستان پدرم رو لمس می‌كرد... از دستای پدر ستاره‌های طلایی كوچیك به نوك انگشتام چسبیده بود... نوك انگشتام رو روی لبام گذاشتم و بوسیدم.......

بابا زیر چشمی به دختركوچیكش كه انگار دوباره همون راحیل چندساله شده بود نگاه می‌كنه..

مثل قدیما كه با همین نگاه زیر چشمی بغض من و می‌فهمید و بی‌پروا بغلم می‌كرد... بعد می‌گفت:دختر من خیلی قویه.. مگه نه؟؟ بیا مُچ بندازیم ... و بعد انگشتای كوچیك من و بین دستای مردونش می‌گرفت.. بابا با اون دستای قوی، همیشه از من می‌باخت... بعد با خوشحالی می‌گفت: دیدی دختر من قوی ترین..........

از چهارپایه پایین اومد.. جلوی من ایستاد... دستاش رو باز كرد و من توی بغلش پریدم...

بغضم تركید.. بغض چندساله من توی بغل پدرم آب می‌شد... با صدای گریه‌ای از ته دل ازش پرسیدم: تا كی اینجا می‌مونی... ؟

حلقه دستاش رو تنگ‌تر كرد و آروم گفت: تا همیشه...  به خاطر تو و رامین اومدم... دوست داشتم یحیی رو ببینم... دیگه گریه نكن... هیچ وقت گریه نكن.... بهم قول بده....

من سكوت كردم......

بعد اشاره داد و گفت: مامان و بچه‌ها دارن میان.......

مامان، داداش رضا و داداش رامین ...

دوباره همه كنار هم هستیم..

بابا دست رامین رو توی دستش می‌گیره و با لبخند می‌‌‌گه: مرد شدی.. قدت از منم بلندترشده..

دستش رو به نشانه تائید روی شونه رضا می‌زاره و به مامان خیره می‌شه... اندازه شش سال دوری.. به عمق شش سال نبودن.. به مامان خیره می‌شه....

صدای در میاد و من با هیجان به بابا می‌گم..یحیی اومد...

 می‌رم دم در... دست یحیی رو گرفتم و پیش بابا میایم.. بابا با دیدن یحیی لبخند مهربون و خوشرنگی روی لباش میاد.. می‌فهمم كه از انتخاب من راضی.. با هم روبوسی می‌كنن و بعد بابا آروم توی گوش یحیی چیزی می‌گه...

یحیی به من نگاه می‌كنه.. با همون لبخند صادقانه‌ی همیشگی و آروم می‌گه : چشم.........

.....

و من از خواب خوشم می‌پرم...

دوباره توی اتاق تاریك هستم و تنها..... از ستاره‌های طلایی و اون فضای پُر حرارت هیچ خبری نیست... دوباه اتاق سرمه‌ای و تاریك.. اتاق سرد.. دنیای سرد...

 بالشتم از اشك‌هام خیس... پتو رو روی سرم می‌كشم.. ازگوشه چشمام گوله‌هایی كه مثل آتیش داغ هستن سُر می‌خورن و پایین میان... خیلی حرفا داشتم.. كاش بیشتر بغلش می‌كردم..

اتاق ساكت و سوت وكورِ كه صدای نفس نفس زدن‌هایی به‌گوشم می‌رسه....

چشمام رو می‌بندم گوش می‌دم... صدای نفس‌های پدرم.. توی اتاق منِ...

واقعا صدای نفس‌های پدر بود... پدرم توی اتاق بود و كنار من... قلبم به تپش می‌افته... نمی‌دونم از ترس بود یا هیجان... من توی اتاقم تنها نبودم...

نوای نفس‌های پدر به من می‌گفت كه اونم داره گریه می‌كنه...

نمی‌دونم چرا از روی تخت بلند نشدم... اما نیاز نبود دنبالش بگردم.. پدر همه جای اتاق من بود... من احساسش می‌كردم.... مثل همیشه سر قولش موند.... ((تا همیشه كنارت می‌مونم))

حالا پُر از آرامش بودم...

 اون خواب كوتاه نه برای دلتنگی من كافی بود ونه دلتنگی پدر...

نمی‌دونم كی‌ دوباره خوابم برد... اما می‌دونم كه دیشب رو كنار پدرم خوابیدم.......................

تلخ نوشت:

-        این یه داستان نبود.. دیشب واقعا پدرم توی اتاق، كنارم نشست تا دختركوچولوش بخواب....

-        خیلی حرف‌ها داشتم كه بهش نگفتم.. دوست داشتم فكركنه اینجا همه‌چیز آروم.........

-    خوشحالم كه ازم نخواست باهاش مُچ بندازم... می‌دونم كه راحیل امروز از اون راحیل خیلی شكستنی‌ترشده.... من...... می‌باختم..................

-        ...اشك.... من..... خیلی دلتنگم............ من سر قولم نموندم.... دوباره دارم گریه می‌كنم.....

راحیل

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 22:34 | نظرت شما ()
نمایش نظرات 1 تا 30