كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

دیروز توی عالم خودم بودم.. دلم هوای وقتایی روكرده بود كه زیر بارون راه می‌رفتم و با آهنگِ توی گوشم خلوت می‌كردم.. وقتایی كه نگاه شهر روی پوست سردم بی‌اهمیت بود و من دنیایی برای خودم داشتم..

دلم هوای رنگ روغن آبی كرده بود و بوم نقاشی كه دریا روی اون جاری كنم..

توی كُمد چوبی اتاقم دنبال رنگ و قم‌مو می‌گشتم و سرم پر از فكر دریا بود كه یه كاغذ مُچاله خودش روانداخت جلوی پام.. دستش رو گرفتم و بلندش كردم..

 وقتی نگاهم رو روی تنش ریختم تصویر یك شعر با خط‌خطی‌های سرخ من و بُرد به 5سال پیش... به فصل هفده سالگی...:

هوا سرد بود وبارون نم نم می‌بارید.. من با یه ناشر قرار داشتم.. اون روزها هنوز جراحت اجتماع روی تنم طراحی نشده بود و نگاهم چهارچوب خوشرنگ‌تری داشت.. می‌تونستم روزی چندتا شعر بگم و فكر می‌كردم تمام دنیا منتظر شعرهای من هستن... تصمیم داشتم یه كتابچه كوچیك از شعرهام رو چاب كنم و به انتظار دنیا پایان بدم!

با اشتیاق پُررنگی آماده شدم .. بارون و موسیقی تا در دفتر ناشر من و رسوندن و برام آرزوی موفقیت كردن... من و كتابچه كوچیك وارد دفتر شدیم..

یه فضای ساده اما پُر از كتاب.. دو تا مبل چاق كه روی زمین وِلو شده بودن.. ایستاده بودم و به فضا نگاه می‌كردم كه مردی هم هیكل مبلهای راحتی توی اتاق وارد شد.. موهای بلند، خاكستری و تاب‌دار.. پیراهن سفید ، شلواری به رنگ موها ، بندكهای مشكی... و عینكی كه توی قاب چروكیده‌ی صورتش گُم شده بود...

كمی عقب رفتم و با تردیدگفتم:

-        سلام.. آقای (...) ؟

-        بشین.. سلام.. خوبی؟

-    برای شعرها اومدم.. 50 تا شعر هست كه می‌خوام 30تاش توی یه مجموعه كوچیك چاپ بشه.. و خواستم در انتخاب از نظرات شما هم استفاده كنم...

دفترم رو روی میز گذاشتم و زیر نگاه میخِ آقای (..) ادامه دادم:

-         من چندان آشنائی با مراحل چاپ وانتشار ندارم و كم......

حرفم رو قطع كرد و بی مقدمه گفت:

-        چند سالته؟

-        هفده...

-        كتاب چند تا شاعر رو تاحالاخوندی..؟؟

-        خیلی .. كتابای... (خواستم توضیح بدم كه دوباره حرفم رو قطع كرد)

-        در مورد شعر چی می‌دونی؟؟ در مورد سبك شعری چی؟؟ می‌دونی غزل چیه؟؟ همه شعرات عاشقانست... نه....؟؟

(بی وقفه سوال می‌پرسید و من از جواب دادن محروم می‌كرد.. تپش قلبم رو بیشتر و بیشتر احساس می‌كردم.. انگار مبل راحتی، ناراحت من و بلعیده بود و به تنم فشار میاورد.. نمی‌خواستم چیزی از احساسم بدونه ولبخند لحظه‌ی ورودم رو همچنان روی لبم محكم نگه داشته بودم...) وقتی سوالاتش متوقف شد، آروم گفتم..

-    حق با شماست.. من هنوز خیلی چیزها هست كه باید بدونم گرچه با سوالاتتون بیگانه هم نیستم اما شعر رو بدون آگاهی و با احساسم شروع كردم ، این رو انكار نمی‌كنم، خوشحال می‌شم اگه یكی از شعرهای من و بخونید و از نگاه یه ناشر برای چاپ بهش نگاه كنید.. راستی متاسفانه شعر عاشقانه ندارم...

(با غرور دفترم رو بازكردم و جلوش گذاشتم.. )

 یه روان‌نویس قرمز از توی جیبش درآورد و باتمام هیكل روی دفتر كوچیكم سایه انداخت... تند تند خط می‌زد و جلو می‌رفت... 5 دقیقه بیشتر طول نكشید كه سرش رو بلند كرد...

-        بدنیست اما برای چاپ زوده.. من باید برم.. اگه كاردیگه ای نیست ....

از جاش بلند شد.. منم بالاخره خودم رواز بین آرواره های مبل كندم و بلند شدم..

-        ممنون كه وقتتون رو به من دادید..

-        خواهش می‌كنم.. روی شعرهات كار كن...

-        چشم... خدانگهدار...

واز در خارج شدم.. توی راهرو دفتر شعر رو باز كردم تا ببینم اون روان نویس قرمز روی تن شعرم چی نوشته..

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

و با یه تن خونی بین كاغذهای دفتر مواجه شدم... صدای ناله واژه‌هام رو زیرخطوط حذف و تغییر می‌دیدم.... ازتمام شعر فقط چند جمله باقی مونده بود.... بی اراده كاغذ رو كندم.. مُچاله كردم و توی كیفم گذاشتم... احساسی رو تجربه می‌كردم كه تا اون روز نداشتم... ناشر من و نقد كرد یا تحقیر.. نمی‌دونم....   غرورم رو انكار نمی‌كنم و این غرورخیلی وقت‌‌ها باعث می‌شد نقص‌ها رو نبینم... تصمیم برای انتشار خیلی زود بود و هنوز هم فكر می‌كنم  زودِ...

شعری كه داشت جون می‌داد جای زیادی برای نقد داشت و عاری از نقص هم نبود اما كاش نقد می‌شد نه تحقیر...

هدفون روتوی گوشم گذاشتم و خودم رو توی شهر گُم كردم...

بارون روی صورتم دست می‌كشید .. دلداریم می‌داد و صدای شهیار قنبری تلاش می‌كرد همه چیز رو از ذهنم پاك كنه...:

خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود / پس چرا گشت شبانه ، دربه در،یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید / کوزه ای دادمت ای تشنه, مگر یادت نیست

تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی / باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل / آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

یادم هست . یادت نیست

........................

چقدر زود گذشت... نمیدونم اون مرد توی زندگیم تاثیر مثبت داشت یا منفی...

تحقیر و شكسته شدن غرورم، چیزیه كه یادم میاد و شعری كه زیر روان‌نویس قرمز جون داد...

 از بین خط‌خطی‌ها، شعرم رو زمزمه می‌كنم:

درحضور ساعت شب

در تلاطم، غیبت نور...

باز این جلاد بی رحم.. مرگ صدستاره در دور...

من مكرر، واژه خونی

مردمان در عرش مَستی..

در پی مرگ ترانه.... قلب‌ها همه عفونی....

در حضور این نگاهم

دار باران می‌گذارند..

حرف غائب می‌نویسند...

چشم مرده می‌نگارند...

سلسله‌وار می‌خزیم ما در هیاهویی شكسته..

تن سیلی خورده‌ی نور..

پشت سایه‌ها نشسته..

میخ ما بر تن باد و شیهه‌‌ی تلخ خزان است

فصل ما بی‌رنگ مرده... فصل نكبت زدگان است...

این خرابه ساختنی نیست..

واژه‌هامان دركُمایند

حضم طوفان كار هرشب..

مردمان مرده نمایند..

این تماشاخانه عریان

دیدنی‌ها زنده آن دور

سایه‌ها سقفی حقیر و استخوان‌ها مرده در گور...

قامت خانه شكسته

در پس فریاد و فریاد

ما همه بشكسته در موج

قصه ما داد و بی‌داد...

...

...

راحیل‌

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 21:06 | نظرت شما ()
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic