كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

هر روزكه از خونه می زنم بیرون اتفاق ها و لوكیشن های مختلف جلوی من صف می‌كشن.. سكوت می كنم و بهشون خیره می‌شم.. پیش خودم می‌گم: چه اتفاق جالبی.. حتما می‌نویسمش.. برای بلاگ...

چقدر بی اهمیت به این بدبختی سیاه نگاه می كنم.. و فقط هدفم قلم زدنش می‌شه.. مگه دیگران بیرون نمیان؟؟ مگه دیگران باهاش دست و پنجه نرم نمی‌كنن..؟؟.. من.. چرا میام و از نكبتی می‌نویسم كه هر روز باهاش دست به گریبان هستیم؟؟..

شایدچون اینجا خبری از آسمان نیست.............................

و دیروز..

صبح از خونه می زنم بیرون.. بارون نم نم می باره و من با لبخند به در و دیوار آجری قدیمی سلام می كنم و به خودم می‌گم امروز یه روز بی نظیر خواهد بود..

می رسم اداره..

خبر اول: به دلیل كسر بودجه اضافه‌كاری از اقلام حقوق كم شده!

می‌خندم و می‌گم: مهم نیست.. 100تومن هم شد پول؟.. بود و نبودش فرقی نمی‌كنه!!

توی اتاق پیش همكارا هستیم كه پچ پچ شروع می‌شه.. برام اهمیتی نداره اما حرفا بالا می‌گیره.. همكارم گوشی رو برمی‌داره و شروع می كنه به تعریف..گوشم رو تیز می‌كنم..

(( آره.. دیدنشون.. خانم فلانی توی دستشویی با آقای فلانی بودن كه درو روشون باز می كنن...... میگن داشتن....... آره.... ))

كاش نمی‌شنیدم.. اینجا كجاست..

دوباره می‌خندم و زیر لب می‌گم:  زندگی ادامه داره....

عصر از راه اداره باید برم دانشكده.. دو تا امتحان و تا ساعت 8 كلاس دارم..

سوار اتوبوس می‌شم.. 45 دقیقه بعد جلوی دردانشگاه اتوبوس می‌ایسته.. می‌خوام پیاده بشم كه هجوم دانشجوها برای جا گرفتن مانع می‌شه.. از بین جمعیت خودم رو می‌كشم كه به در برسم.. اتوبوس پُرشده اما هنوز هل می‌دن و بالا میان.. گیر می‌كنم.. مقنعم از سرم در میاد.. له می شم.. به خودم لعنت می‌فرستم... راننده برای اینكه دیگه كسی سوار نشه در رومی بنده.. و من از اتوبوس پرت می‌شم پایین.....

به اتوبوسی نگاه می‌كنم كه داره دانشجوهای مملكت رو با خودش می‌بره.. اینها دانشجو بودن......  و شاید بدبختی توی جلدشون بود وقتی داشتن هجوم می‌آوردن.....

می رسم دانشكده.. 30دقیقه تا كلاس وقت هست. یه ساندویچ و نوشابه توی آلاچیق‌های تازه ساخته شده توی محوطه می‌چسبه..

تو دنیای خودم هستم كه پشت سرم بچه ‌های رشته حقوق بحثشون بالا می‌گیره:

ما قانع نیستیم.. برای همین همیشه اعتراض دارم.. باید سعی كنیم با بد‌بختی و مشكل كنار بیاییم!! این مشكلات بخشی از زندگی همه آدم‌هاست.. چه اشكال داره اگه كفه ترازو روبه‌روی هم قرار نگیره؟!!!!!!!

یكی از بچه‌ها بین 4نفر دیگه بااین حرف‌ها مخالف بود ولی كسی صداش رو نمی‌شنید ....

هدفون روتوی گوشم گذاشتم و صداش روتا ته بلند كردم.. نمی‌خواستم شاهد آموزش كنار اومدن با شب باشم....

چقدرراحت صبح از یاد می‌ره.. انگار كه هیچ وقت خورشیدی وجود نداشته......................

امتحان رو می‌دم.. خوب بود.. اما تمام طول كلاس نگاه سنگین یكی از دانشجو ها آزارم‌ می‌ده..

وقتی كلاس تموم میشه سریع خودش رو به من می‌رسونه و...

اونكه می‌دونه من ازدواج كردم..

اینجا كجاست؟؟....

ساعت 8 و دیگه می تونم برم خونه..  دیگه پا توی اتوبوس نمی‌زارم و تاكسی می‌گیرم..

توی تاكسی كنارم دوتا خانم كه  ظاهرشون حكایت خواهرانه‌ای داره.. یكی تقریبا 38 ساله ودیگری 18 ساله..

گوشیش زنگ می‌خوره ..

-الو.. سلام.. حال شما؟؟ ممنون.. خدا بیامرزه رفتگانتون.. آره .. برای خودمون هم غیر منتظره بود.. اما خوب.. آدم دیگه..

.......  شرایط بدنیست.. خدارو شكر..

وقتی گفت خداروشكر اشك روی صورتش قََُل خوردو پایین اومد.. تلفنش رو قطع كرد..

خواهر كوچیكش گفت: من از ترم دیگه نمی‌خوام دانشگاه برم..

- بهش فكرم نكن.. از زیر سنگ شده پول ترم تو رو جور می‌كنم.. بابا مرده ..من كه نمردم.....

-..............

-خونه رو سر ماه كه خالی كنیم می‌ریم پیش عمه اینا خرمشهر.. تو اینجا بمون.. خوابگاه می‌گیرم برات... نگران هیچی نباش..  

روش روبه سمت شیشه كردو زیر لب با خودش حرف می‌زد...

باید كار پیدا كنم...  باید.. باید....

نگاهم رو از همه چی دزدیدم... دوست داشتم گوشام رو بگیره و از دنیا فرار كنم....

دوباره از خدا گله می كنم كه دستش رو زیر چونش گذاشته و داره خمیازه می‌كشه..

شاید هم نه.. یاد یاد دانشجوها می‌افتم... یا هم كلاسی.. یاد همكار.. یاد......

شاید خیلی وقت ها من هم كاری می‌كنم كه كسی سر تاسف تكون می‌ده....

و حالا ایمان دارم كه خدا اینجا بی تقصیر...

خودم رو جمع می‌كنم و غرق در چهارچوب خاك گرفته‌ی شیشه‌ای می‌شم و آدمهایی كه با سرعت از كنارم رد می‌شن.................

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 21:30 | نظرت شما ()
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات