تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

امروز 5 اسفند 1389
23 سال پیش یه شب بارونی.. یه دختر بچه.. با یه گریه از ته دل برای اولین بار در این دنیا نفس می كشه
شاید باورتون نشه اما الان احساس می كنم حتی اولین تصویر وارونه از دنیا توی خاطرم مونده و تا همین امروز همچنان دنیای من وارونه است!
چقدر همه چیز زود گذشت.. 23 سال ..
چقدر شیطونی كردم:
ظهر یواشكی از دیوار خونه بالا رفتم..!
همیشه مادر عروسكام بودم اما یه مادر با اسلحه!
دامن كوتاه رو با چادر گلدار پوشیدم..!
كاغذهای باطله مدرسه رو آتیش زدم..!
جوجه های رنگی رو
  عمل كردم!
و..
و.. روزهای خاكستری:
برای عروسكم توی حیاط خونه مراسم تدفین گرفتم و دفنش كردم..
به خاطر یكی از دوستام اسباب بازیام رو به حراج گذاشتم..
10 ساله بودم .. یواشكی رمان ((شب شراب)) رو خوندم و به عشق فكر كردم ..
(خوشحالم كه حس 10 سالگیم امروز با همون عمق در سینم متولد شده.. یحیی من..)
شب ها زیر پتو گریه كردم برای روزی كه پدر و مادرم پیر خواهند شد ..
(اون روزا نمی دونستم پدرم هرگز پیر شدن رو تجربه نخواهد كرد)
عاشق دریا شدم..
و...
وقتی خوب فكر می كنم می بینم خیلی زود بزرگ شدم و بچگی رو بچگی نكردم..
اما پشیمون نیستم.. تا امروز به چیزایی كه تو ذهنم بوده رسیدم هرچند مسیر ساده ای نداشتم و گاهی زمین هم خورم..
اما گاهی دلم برای راحیل كوچولوو تنگ می شه.. چون معصوم بود و هنوز چیزی از اخم جامعه نمیدونست.. دنیای عروسكاش بی خطر نبودن اما كاش خطر زندگی های امروز هم عروسكی بود و بازی..
راحیل كوچولوو تو اجتماع تنه نخورده بود.. شعرهاش سانسور نشده بود.. پرواز رو آرزو نمی كرد چون هربار كه می خواست می پرید..
دوستاش نفس می كشیدن.. و همیشه از ته دل می خندید..
من امروز خوشحالم اما دیگه بال ندارم .. یادم نمیاد كجا بالهام رو جا گذاشتم.. و تمام دستو پازدنهای من برای پیدا كردن دوباره ی بالهای پروازمه.. دلم برای آسمون تنگ شده..
با تمام این حرفا حس می كنم امروز تولد من نیست و تولد همون دختر بچه است...
تولدت مبارك راحیل كوچولوو...






راحیل
موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 02:20 | نظرت شما ()
نمایش نظرات 1 تا 30