تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

دیشب توی خیابون صحنه عجیبی دیدم!!

هوا به شدت سرد بود و كمی مه آلود.. از پشت شیشه بخار گرفته ماشین به خیابون های خلوت نگاه می كردم..

صورتم از سرما قرمز شده بود..

صفحه های كتاب سولفژ رو برای بار آخر برگ می‌زدم تا برای تمرین آماده باشم..

زیر لب آروم مرور می‌كردم:

DO.. SI .. LA.. SOL..   DO RE MI DO..

به كلاس رسیدم و از ماشین پیاده شدم، بچه پسرهای با مزه‌ای توی خیابون داشتن بازی می‌كردن..

بی اختیار روی لبم لبخندی جون گرفت..

دوست داشتم بایستم و بازی معصومانه بچه‌ها رو نگاه كنم..

یه لحظه انگار بچه شدم.. گوشه سرم روبان آبی اومد موهام توی هوا رها شد بدون اینكه كسی با اَخم بهم نگاه كنه....

دوست داشتم برم جلو .. دستام رو پشت سرم بگیرم و بگم:

بچه‌ها .. منم بازی  می‌دین؟؟ توروخدا.. من اینجا هیچ دوستی ندارم.. با من دوست می شین؟؟

توی رویاهای نقره‌ای كودكیم غرق بودم كه بازی اونا شروع شد.. یكی چشم گذاشت و بقیه با سرعت و بی صدا هر كدوم به طرفی دویدن، برای قایم شدن..

1.. 2... 3...4...5...6...7..8..9..10

اومدم...

وقتی گرگ (!) شروع كرد به پیدا كردن گوسفندا(!) صحنه عجیبی رُخ داد كه من و میخكوب كرد و دهنم باز موند!!

گرگ واقعا گرگ شده یود!!! سر جاش ایستاده بود و داد می‌زد:

-         امیر فلان فلان شده.. دیدمت.. از پشت اون دیوار آشغال بیا بیرون.. !!!!

-         سجاد عوضی.. كثافت پاهت پیداست..!!!!!!

-          سُكسُك میلا.... سگ!!!!

-         مادر.... گفته بودم بالای پشت بوم قبول نیست!!!!

همه‌ی اون حباب نقره‌ای دود شد رفت هوا.. معصومیت از كوچه بغلی فرار كرد.. كیسه‌آب كوچه وحشیانه پاره شد و تاریكی متولد...

دوست داشتم با همشون قهر كنم... تا روز قیامت..

نگاهم رو از بازی بچه‌ها دزدیدم و به راهم ادامه دادم.. انگار نمی‌خواستم چیزی رو ببینم یا باور كنم..

اینجا كجاست؟؟

ما به كجا می‌ریم؟؟؟

اولین چیزی كه توی ذهنم اومد درو دیوار خونه‌ای بود كه این بچه‌ها توش بزرگ شده بودن..

از ذهنم رد شد اولین حرفی كه در كودكی یاد گرفته بودند..

اولین كلمه دست و پا شكسته و هیجان بی‌نهایت پدر و مادر...

و...

برای اولین بار با دیدن بچه‌ها ذوق نكردم..

اما

زیر پوستم چیزی می‌نوشت: هیچ بچه‌ای خاكستری به دنیا نمیاد......

آه كشیدم...... یاد بچه‌های معصوم بخیر..

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 19:43 | نظرت شما ()
نمایش نظرات 1 تا 30