تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

این چند روز مكرر زیر پوستم واژه  می‌خزید و می‌خواست روی تن كاغذ سُر بخوره.. در ذهنم ترافیكی بود از حرف و حرف و حرف..

به هرجا كه نگاه می كردم خبری و اتفاقی برای من دست تكون می داد!!

كسی دور از ایران اما با بوی خوش ایران، آمیخته با  حجم تلخ درون سینه اش ،  كالبدش را خوشرنگ كرد... و برای این نقاشی تلخ فقط یك لحظه زمان لازم  بود و یك سمفونی كوتاه...

بنگ...

اشكی از گوشه چشمم خودكشی كرد!

در شوك خبر بودم كه طنز مضحكی فریاد زد: هی.. من هم خودم رو فروختم!!!

نا امید از حمایتی كه تا امروز كرده بودم،  تمام صفحات صورت كتاب (!!) رو ورق زدم تا شاید یه حرف بگه، نه .... اما...

لعنت به آدم های ارزون  ویترینی!!

داشتم از عصبانیت دندون هام رو بی اختیار به هم می ساویدم كه زیر برف چیزی سقوط كرد!!!

75 نفر...

به همین سادگی..

شوك خبر من و بلعیده بود كه اخبار گو با لباس صورتی و لبخند تنفر انگیز گفت: امروز هواپیمای ایر باس سقوط كرد و تا این ساعت 73 نفر كشته شدن. در برزیل سیل شدیدی خانه هارا ویران كرد.. برف و بوران اروپا را سفید پوش كرد و.. و... و...

5 ثانیه تمام وقتی بود كه برای مرگ ایرانی ها داشتید... یا شاید قتل ایرانیا...

به پنجره خیره شدم..

بارون روی شیشه سُر می خورد و می ریخت پایین.. احساس می‌كردم تنم مثل یه شیشه‌ی  پُر ترك شده..

وچیزی تلخ و سیاه روی پوستم سُر می‌خوره اما پایین نمی‌ریزه......

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 21:53 | نظرت شما ()