تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

لحظات گرم و سرد می‌شن و من شاید ترك بر‌میدارم...

به چشمهای معصوم مردی كه دیوانه وار عاشقش هستم، در تاریكی شب خیره می‌شم و به وسعت شب آرامش پیدا می كنم...

راهروی سفید.. پرستار آشنا... آزمایش من و تو...

هر دو ادیسون می شیم و برای هم برق..!! چقدر با تو نورانی شدم...

شب طولانی یلدا..

باز انبساط و انقباض بی رحم دنیا و تن شیشه‌ای ما...

1 دی..

روز تولد خورشید و روز پیمان ایرانی.. اسم منو تو برای همیشه در دفتر هم رقم می‌خوره..

وقتی برای بار سوم از من پرسید.. وكیلم؟ زیر چشمی به مردم كه تصویرش توی آینه نقش بسته بود نگاه كردم.. به حس بی نهایتی كه درونم بود ایمان داشتم و با لبخندی كه شاید هیچ كس ندید گفتم:

با اجازه مادرم و بزرگترها .. بله...

و تو چه شیرین تر از من پیمان بستی وقتی گفتی:

 با نام و یاد یزدان نیك اندیش..بله

اون لحظه احساس كردم كسی دنیا رو از روی شونه‌ةای لاغرم برداشت.. و شاید دستهای تو بود و تو....

اما چیزی درونم رشد می‌كرد..

دلم هوای لبخندت رو كرده بود...

وقتی بر‌می گشتیم انگار در عرض چند ساعت در نگاهم چیزهایی تغییر كرده بود و مكرر درونم احساسهایی زنده می‌شد.. غریب بود شیرین..

وقتی توی ماشین كنارت نشسته بودم، دستهای بزرگ و مردونت انگشتان نحیفم رو به آغوش كشیده بود و با حرارتش به وجودم اطمینان می داد. یواشكی به چشمهای عمیقت نگاه می كردم .. در ذهنم دنیای ما نفس می‌كشید..

بی اختیار با خودم پیمان می‌بستم:

باید برای تو بهتیرن باشم..

در هر شرایطی در كنار تو..

در مشكلات، قوی و پر از آرامش..

راهی برای پیشرفت تو..

بالی برای پروازهای بلند..

مادری خوب برای فرزندانمون..

و..

و...

و به هدفهای خودم كه با تو جون می‌گرفتن و پررنگ تر می‌شدن..

اینچنین آسمون آبی تر شد و پیمان ما ابدی...

راحیل

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 17:41 | نظرت شما ()