تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

زمان سوار بر ماشین فراری، با سرعت رد می شه و گاه گاهی دستی تكون میده..

كسی كه همه‌ی لحظه های من و در خودش جا داده اومد و دوباره رفت اما اینبار چقدر قوی بودم كه بغضم رو غورت دادم و خندیدم.. چون دیگه رفتن و حس نكردم.. من و تو یكی شدیم.. من درون تو و تو درون من....

بگذریم..

می خواستم از امروز بگم، صبح مثل همیشه خورشید توی آسمون اومد و با خجالت به زمین نگاه كرد! شاید فكر می كرد برای مردم دیگه تكراری شده! شاید هم فكر می كرد چرا اینقدر عرضه نداشته كه شبونه ماه رو قتل عام كنه و ستاره ها رو ببره روشن چال (!) تا به چشم نیان و خودش بشه مالك بی قید و شرط..

(بعد بگه: نه... باید كسی باشه تا ظلم كردن مزه بده!!!)

نمی دونم امروز از چشم ها درون گنگ تر از همیشه پیداست.....

كاش اگه قراره خورشید هم نارو بزنه با یه ماشین فراری گورش رو گم كنه........

(چه بخوایم چه نخوایم امثال خورشید دسته خالی نمی رن !)

و امروز...

ظهر شد.. دلم حس عجیبی داشت! یحیی آروم و بی صدا بود و گوشی ساكت من بی خبر از همه چیز...

 

(این عكس داداش بهرام تو یه روز خوبِ با خاطرات خوب)

ساعتی گذشت و ساعتی دیگر.. شب شد.. پنج ساعت گذشت و فقط بین ما تك واژه رد و بدل شد:

-         عزیزم كارات رو انجام بده كه شب زود بخوابی..

-         چشم...

-         درسای دانشگاه رو كامل بخون.. من امروز كمی كار دارم .. دوست دارم

-         چشم...

-         یحیی... هنوز بیرونی؟  امشب مسافری.. زود بیا كه به كارات بررسی و اذیت نشی...

-         چشم.. میام.. نگران نباش...

ساعت نزدیك 8 بود.. یحیی تماس گرفت، با مِن و مِن حرف زد..

دوست مشترك ما (چیزی فراتر از یه واژه به اسم دوست.. بهتر بگم داداش مشترك)  تصادف كرده بود...

 

(این عكس رخش، ماشین داداش بهرام، مجرم اصلیه! )

بهرام بزرگ.. دلم خلی گرفت.. بغض كردم..

وقتی یحیی صحنه رو برام تعریف كرد چشمام رو بسته بودم و می ترسیدم بپرسم الان  حالش چطوره..

صدای یحیی خیلی تلخ بود.. چند بار نفس عمیق كشیدم و پرسیدم: الان حالش چطوره؟

گفت: خوبه، نگران نباش.. آوردیمش خونه فقط خیلی آسیب دیده.. من از ظهر تا حالا پیشش هستم.. بهت نگفتم كه نگران نشی...

و با جملاتی گرم من و آروم كرد..

دلم برای داداش بهرام خاكستری شد........

(این عكس یه روز خوب....)

می خواستم باهاش تماس بگیرم و بگم قوی باش... نترس.. خوب می شی.. می گذره...

اما بهرام بزرگ نیازی به واژه های لوس سفید نداشت..

من با تمام وجود به  قدرتش ایمان دارم..

 

سبز باشی داداش قرمز............

راحیل

موضوع مطلب : خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 21:56 | نظرت شما ()