تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

دیروز برگشتم خونه.. دوباره تنها..

ساعت نزدیك 10 شب بود كه هواپیمای بخیه به تن (!) روی نعش آسفالت سر خورد. باد گرم و سرد تاریك، خودش رو به پوستم می كوبید.. از گرگ و میش صبح سه روز پیش پر از دلتنگیم..

وقتی توی آغوشت بغض كردم و مثل همیشه به جای ((خدانگهدار)) گفتم: مواظب خودت باش.. زود بیا..

لعنت به ...

نمی خوام غصه بخورم چون  قول دادم قوی باشم و باید باشم.

 روزهای قشنگی رو توی طبیعت محض گذروندیم ، زندگی جریان داشت و من دوباره و دوباره عاشق تر می شدم..

هوا ابری شد.. بارون بارید..

 من گرم بودم در میان شعله ی وجود تو ..

مرد من..

لعنت به...

دوباره جدایی.. همه هستن.. اما دنیای من اینجا نیست.. سكوت می كنم و به شهر پر تشویش كنارم , آروم و بی صدا خیره می شم..

جاده كندوان.. تصادف ترسناك ماشین ها.. مردن آدمها.. به همین سادگی..

خبر قیمت آزادی.. 500 میلیون برای دیدن آسمون راه راه!

توی پرواز دوتا آدم جالب كنارم بودن.. وكیل و متهم به اختلاص میلیونی! كه برنامه دادگاه فردا و حرفهایی كه باید زده می شد رو تمرین می كردن!

هواپیما توی آسمون از ترس سقوط می لرزید و وكیل با اشتها به ساندویچ مرغ گاز می زد..

شهر..

بیلبوردها مزه ی قهوه تلخ می داد..  هنوز سر چارراه بچه های سیاه سفید (1) اسپند دود می كردن..

وآدم فضایی ها (!) كنار خیابون روی كارتنهای پاره می خوابیده بودن..

و من همچنان پر از سكوت به شهر بی شهری كه شوك هم احیاش نكرد, نگاه می كنم و چقدر دلتنگم...........

اما با خودم فكر می كنم كه خوشبختم..

 

خوشبختی یعنی دلتنگی.. دلتنگی یعنی تو .. و انتظار یعنی بودن تو..

راحیل
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 20:58 | نظرت شما ()