كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

آروم آروم وسایلم رو جمع می‌كردم... و در این حین برنامه‌هایی كه روی صفحه كامپیوتر باز بود رو می‌بستم... حوصله نداشتم صبر كنم كامپیوتر خاموش بشه... انگشتم رو توی گلوی پاورفشار دادم...

1..2...3

تصویر سیاه شد...

كیفم رو برداشتم و از دفتر خارج شدم.. امروز نوبت آرایشگاه داشتم..  وقتی رسیدم سالن خالی بود... خانم آرایشگر كه دكتر پوست هم هست (!) با یه قرآن بزرگ توی دستش، از پله‌های طبقه بالا وارد سالن سفید آرایشگاه شد.. یه‌كم جا خوردم.. به سختی قرآن رو حمل می‌كرد! اون كتاب عظیم‌الجثه رو روی میز گذاشت .. بی‌اختیار زیر لب گفتم: قرآن...

انگار یاد روزهایی افتادم.. یاد كتابخانه‌ای كه سه سال در آن كتاب می‌خواندم و خدا را بین صفحات دینی جست و جو می‌كردم... خدایی كه انگار در همان كتابخانه جا گذاشتم.....

پرده گذشته را كنار می‌برم و دوباره، سكانس سفید:

مثل همیشه موهای قهوه‌ای كوتاه وكم‌پشتش رو ساده بسته بود و آرایشی ملایم روی پوست بی‌نهایت سفیدش، خودنمایی می‌كرد..  با لبخند جلو اومد..

-         سلام ، چه عجب..... حتما همسرت داره میاد كه اومدی آرایشگاه!

(مثل دخترك‌های تازه ازدواج كرده كه با بردن نام همسر، نیششون تا بنا گوش بازمی‌شه نیشم باز شد و گفتم)

-         سلام، آره فردا میاد.....

من در حال جمع و جور كردن این نیش تا بنا گوش باز شده بودم كه خانم دكتر رفت سمت صندلی و شروع كرد به آماده كردن وسایل....

در سالن باز شد و دو تا خانم وارد شدن.. با سبدهای نیمه خالیِ سبزی و میوه. چادر و ظاهری ساده. به محض ورود به سالن چادرها رو باحالتی كه انگار اجبار از سر رو روشون برمی‌دارن، برداشتن و نفس راحت كشیدن!!.

وقتی زن اول چادر از سر برداشت و گره روسریش رو باز كرد جای كبودی وحشیانه‌ای  روی گردنش به چشم می‌خورد.. زن همراه با تعجب و آروم گفت:

-        گردنت چی شده

-    هیچی.. كار شوهرمِ... دیشب....... (با لبخند و بی‌پروا از شب دونفره‌اش گفت و به زخم دستان بی‌رحم همسرش فخر فروخت..!!!)

 حرفهای زنانه به پایان رسید، به سمت ما آمدند با سلام و احوال‌پرسی از عجله داشتنشون گفتن و اینكه باید زود برن.. سكوت سالن سفید در هم شكست . از من اجازه گرفتن كه اول كار اونا انجام بشه و من كه برنامه خاصی نداشتم، پذیرفتم.. چشمم به گردن زن بود... به نقش وحشیانه‌ی پنجه‌های پُر هوس یك مرد......

آرایشگر نخ رو دور گردنش می‌پیچید كه اولی روی صندلی بزرگ و سیاه نشست...

نخ بین انگشتانش مثل بالهای پروانه بود كه با هربار جلو و عقب شدن گردن آرایشگر این بالها كوچیك و بزرگ می‌شدن!

نفر دوم بی‌اجازه تلوزیون توی سالن رو روشن كرد..

اینقدر این شبكه ها رو ندیده بودم كه آرم آبی گوشه تصویر برام تازگی داشت! چقدر بدقواره بود....

سخنرانی آقای (..جانی) در شهر سوسنگرد (یكی از شهرهای استان خوزستان) بود.. صدای نچسبش توی فضای سالن پیچید.. انگار جلوی من ایستاده بود و سخنرانی می‌كرد...

-    در ماه آینده یك بیمارستان 90 تختخوابه افتتاح خواهیم كرد.. برنامه‌های دولت برای رفاه حال این مردم است. اشتغال زایی می‌كنیم.. كارخانه‌ تاسیس می‌كنیم.. خوزستان نباید جوان بیكار داشته باشد و....

در ذهنم جوانان بی‌كاری را كه مستحق بی‌كاری نبودند، می‌شمارم.....

زنی كه زیر دست خانم دكتر بود در حالی كه پوست گونش رو از دو طرف می‌كشید و با هربار جلو عقب شدن گردن آرایشگر از درد كنده شدن موهای صورتش می‌پرید گفت:

-         به خدا ناشكریم!! ببین ... دیگه چی می‌خوایم... آخ...

بعد با همون پوستی كه مثل لبو سرخ شده بود سرش رو آروم به سمت تلوزیون برد و گفت:

-         دستتون درد نكنه... خیر ببینید!! (آنچنان خالصانه تشكركرد كه احساس كردم دور سرش هاله نور پدیدار شد!!)

خانم دكتر از بالای شیشه باریك عینكش یه نگاه به صفحه تلوزیون انداخت و سكوت كرد بعد انگشتش رو بالای لب زن گذاشت كه یعنی زبونت رو بیار پشت لبت.. و ادامه داد...

زن دوم كه كنار من نشسته بود گفت:

-         باید هم بیمارستان افتتاح كنن(!) بس‌كه مردم از گِرونی گُشنگی می‌كشن راهی بیمارستان می‌شن!

بعد با غرونلند گفت:

-         ملت زخم معده..!!

من فقط ناظر بودم ..

زن اول كه كار بند انداختن صورتش رو به اتمام بود و حالا با یه موچین به جون ابروهای پُر پشتش افتاده بودن درحالی كه از درد دندوناش رو روی لبای باریكش فشار می‌داد گفت:

-         حرفات از سر خوشیِ.. آخ.... حالا تو گُشنه‌ای؟! بی‌كاری؟....

همین لحظه آرایشگر یه تار موی زخیم رو با گوشتش از زیر ابروش كند و جیغ زن دراومد:

-         آخ.. آخ... زخم شد؟؟

زن دوم كه انگار دلش خنك شده بود گفت:

-         اگه ندار باشم و گُشنه، میام به تو می‌گم؟؟ تو باشی، به من می‌گی؟؟

زن از توی آینه بهش نگاه كرد، انگار چیزی شبیه خاطرات تلخ از توی ذهنش گذشت، آروم گفت:

-         نه.......................

بعد دوباره خوابید و چشم‌هاش رو بست..... انگار دردی كه درونش یادآوری می‌شد از این موچین فلزی تیز خیلی سوزنده‌تر بود......

 همه به بودن یا نبودن خیلی‌ چیزها فكر می‌كردیم... به چیزهایی كه می‌شد داشته باشیم اما نداشتیم.. به چیزهایی كه از ما گرفتند و چیزهایی هرگز به ما ندادند..... به.......

سرتاپای سالن سفید غرق سكوت بود... كار خانم دكتر هم به پایان رسید و آینه كوچیكی دست زن داد و با جمله‌اش سكوت شكست:

-         نگاه كن ببین خوبه؟؟ چیزی جا نزاشتم؟؟

زن بی میل و رغبت صورت قرمزش رو وارسی می‌كرد و بعد بلند شد و گفت:

-         دستت درد نكنه، زحمت كشیدید، چقدر میشه؟

-         قابل نداره، 10 تومن.....

-         گرون شده؟ 6 تومن بود...

-         آره دیروز از صنف اومدن و قیمتا رو تغییر دادن... همه چی‌گرون شده.... بازم بگو خدا خیرشون بده!!!!!

زن بی‌میل زیپ كیفش رو باز كرد و دوتا پنج تومنی روی میز گذاشت و گفت:

-         بمیرن الهی......

زن دوم كه با شنیدن قیمت كمی به تقلا افتاده بود یواشكی كیفش رو باز كرد و زیر چشمی توی كیف رو نگاه كرد... حواسم به چهره‌ی نگرانش بود و لبی كه انگار آرام چیزی رو می‌شمرد...

بعد گوشه لبش رو گاز گرفت و ابروهاش در هم رفت... كمی این پا اون پا كرد و از جاش بلند شد....

با لبخند كه به زور روی صورتش نقش بسته بود به من گفت:

-        شما كارت رو انجام بده.. من عجله ندارم!

سری تكون دادم و از جام بلند شدم..  روی صندلی سیاه وا رفتم.. خانم دكتر مشغول الكلی كردن نخ توی دستش بود و نگاه من از توی آینه، زن مردد رو خیره خیره می‌پایید...

زن جلوی آینه ایستاد... كمی صورتش رو وارسی كرد... انگار موهای اضافی ابروها و سیبیلش رو می‌شمرد و به چیزی فكر می‌كرد.... بی‌اختیار گوشه لبش رو گاز می‌گرفت و فكر از ذهنش سرازیر بود.... روسری رو دوباره سر كرد و آن سیاه اجباری‌اش را پوشید... سبد را برداشت و گفت:

-        خانم دكتر من یه روز دیگه مزاحمتون میشم..بچم خونه‌ تنهاست... برم بش برسم....

آرایشگر كه دروغ را از راست خوب فهمیده بود نگاهش را به تشویش زن خیره كرد...

-        بشین تا كارت رو انجام بدم.. خیلی طول نمی‌كشه... به بچت می‌رسی...

زن سرش را پایین انداخت و به سبد خالی‌اش خیره شد... سبدی كه فقط یك بسته سبزی ته آن وا رفته بود...

-        نه، ممنون.. باشه یه وقت دیگه..... خدانگهدار...

و سالن رو با عجله ترك كرد....

خانم دكتر از توی آینه به پرده‌ی راه راه پشت در خیره بود و پروانه‌ی دستانش بال نمی‌زد!...

چشمهایم را بستم و بیشتر خودم را در آغوش صندلی سیاه هُل دادم.....

لبانم بی‌اختیار گفت:

فقر.......

هیچ نویس:

-        راستی، ترمه از ایران رفت.....

-    تابستان گذشته بود، از اداره به خانه می‌آمدم كه دوستم با من تماس گرفت.. گریه می‌كرد و با ناله می‌خواست به‌خانه ما بیاید.. وقتی آمد، تمام تنش كبود بود... دست‌های بی‌رحم برادر تن نازكش را شكسته بود... با هم به دكتر رفتیم.. دنده 4 راست و فك پایین ترك خورده بودند..... دوستم خوب شد اما آن روح شكسته هرگز التیام نیافت... دیروز برای فرار از آن خانه و آن برادر، با مردی نالایق نامزد كرد...... و من هیچ كاری نتوانستم بكنم..... جز اینكه با او شاد شوم..... و روحم چقدر نگران فردای آن دخترك است.........

راحیل..

لینك های مرتبط : unique ترمه
خشونت علیه زنان
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:11 | نظرت شما ()

ابرهای سیاه توی تن لخت آسمون صف گرفتن... قدمهای سریع من، با كتونی سفید آسفالت كهنه رو پشت سر می‌زاره... ذهنم پُر از نگرانی فرداست... و دلتنگیِ عجین شده با لحظه‌ لحظه‌ی راحیل نگاه بی‌قرارم رو گاه گاهی به تن آسمون می‌چسبونه ...

دستم رو روی گل سر سبز كنار موهام می‌كشم كه مبادا یاد زندگی از روی موهای پُر پیچ و تاب عسلی شده‌ام، افتاده باشه....  

از بین كوچه‌های قدیمی شهر به خونه می‌رسم...

كلید بین دست و پای قفل چرخ می‌خوره و من وارد حیاط می‌شم... قبل از اینكه برم توی خونه نگاه منتظرم رو به ابرها نشون می‌دم شاید قطره‌ای، بارون متولد كنه...

دارم كفشهام رو روی جا كفشی می‌زارم كه صدای اشكان و همسرش مهسا به گوشم می‌رسه...

و داداش رضا كه هرزگاهی بین جر و بحث اون‌ها واژ‌گانش را مثل تاس می‌ریزد اما از شرایط پیداست كه خبری از جفت شیش نیست!

به محض ورود من رضا به سمتم میاد و دستم رو از مُچ می‌گیره (انگار بازداشت می‌شم!) و به سمت اشكان و مهسا می‌بره..

-        راحیل بیا اینجا می‌خوام یه چیزی رو برای اینا بگی...

-        چی؟؟؟ (متعجبم .. حتی فرصت سلام كردن به من نمی‌دن)

-        تا حالا شده یحیی گوشی تو رو چك كنه؟؟..  راستش رو بگو...

-    نه.. هیچ وقت (بدون مكث جواب می‌دم) گوشی یه چیز شخصی. در ضمن من و یحیی اگر به هم اعتماد نداشتیم كه ازدواج نمی‌كردیم......

رضا با لبخندِ رضایت به اشكان نگاه می‌كنه و چشمانِ پُر از حسرت مهسا... حالا دیگه می‌دونم اوضاع از چه قراره... عشق پنج ساله‌ی مهسا و اشكان كه بالاخره به سرانجام رسیده و دوماهِ عقد كردن، كمی با مشكل عدم اعتماد مواجه شده.....

رضا به من نگاه می‌كنه و می‌گه:

-        بیشتر براشون توضیح بده... از قوانین زندگی مشتركتون بگو... اشكان ..تو خوب گوش بده...

اشكان سرش رو بالا میاره و با نگاهی سرد منتظر حرفهای منه...

-    به نظر من زندگی مشترك به معنای اشتراك همه چیز و همه‌ی لحظه‌ها نیست... زندگی مشترك نباید باعث بشه دنیای شخصیمون و حریمی كه در نوجوانی برای داشتنش دست و پا زدیم از بین بره... من گاهی دوست دارم تنها باشم.. خلوت كنم... یحیی هم چنین چیزی رو می‌خواد.. و من هرگز دوست ندارم خودم رو به زور به تمام روزها و لحظه‌های یحیی تزریق كنم.... اگر نگرانش باشم گوشیش رو چك نمی‌كنم (مهسا با نگاهی دلگیرانه به اشكان خیره می‌شه) باهاش حرف می‌زنم.... من هرگز دوست ندارم كسی كنترلم كنه... این خصلت ما انسانهاست.. دنبال آزادی می‌گردیم و از زندان فرار می‌كنیم....

مهسا با دلخوری و بغضی كه توی گلوش چنگ انداخته و نگاهی كه همچنان بر تن اشكان سرازیر شده می‌گه:  

-    گوشیت و چی؟؟ فُرمت می‌كنه؟؟ پَس ورد لپ تاپت رو عوض می‌كنه؟؟ تماسهای ناشناس گوشیت و خودش جواب می‌ده؟؟ اگر یه لحظه بخوای تنها باشی متهمت می‌كنه به............

نگاهش رو از اشكان می‌دزده و حرفش رو می‌خوره.......

حرف زدن دراین شرایط سخت بود.. نمی‌خواستم باعث اختلاف بیشتر بشم. با لبخندی كه اجباری ترین لبخند دنیا بود به مهسا گفتم:

-        داداش اشكان اشتباه كرده قطعا خودش هم می‌دونه .. اما همیشه فرصت برای حرف زدن هست....

اشكان كه سرش رو بین دستاش گرفته و نگاهش به زمین كوك شده با صدای گرفته و دلخورش گفت:

-        وقتی با من ازدواج می‌كنه یعنی همه چیز ما مشترك... و من حق دارم به دنیای زنم سَرَك بكشم....

رضا می‌پرسه:

-        بهش اعتماد نداری؟؟

-        دارم...

-        پس چرا به حقوقش تجاوز می‌كنی؟؟؟

-        زنمِ....

جوابهای كوتاه و بی منطق اشكان رضا رو از پرسیدن سوال بعد سرد می‌كنه... همه سكوت كردیم.... در ذهنم به جوان امروز فكر می‌كنم... به نسل بی منطقی كه فكر می‌كردم رو به انقراضِ... حقوق زنانی كه شاید كمتر نقض می‌شد.... و اعتمادی كه دلیل برباد رفتنش رو نمی‌دونستم.... حرص زیر پوستم می‌دوید....

بی‌پروا پرسیدم:

-        مهسا تو چرا گوشی اشكان رو چك نمی‌كنی؟؟

مهسا به چشمهای من خیره نگاه می‌كرد.. و آروم گفت: خب من عاشقشم....... بهش اعتماد دارم.....

-    یعنی اشكان عاشق تو نیست؟؟ رابطه متقابل داشته باشید... (رو به اشكان) نظرت چیه؟ تو گوشیه اون و چك كن و اونم گوشی تو رو...

اشكان با همان صدای دلخور:

-        من مَردم...  (چه دلیل قانع كننده‌ای)

-    پس برای انجام هركاری مُجازی؟ مردونگی رو برای من تعریف كن... الان فرق تو با مهسا چیه؟ از تفاوت ظاهری نگو كه به تمام باورهات شك می‌كنم..... نكنه زن ناقص‌العقل و تو باید با كنترلت مانع از اشتباهش بشی؟؟... مهسا ترم آخر مهندسی... تو فوق دیپلمت رو هم نگرفتی... (ازاینكه مردی رو در برابر زنش تخریب می‌كردم احساس بدی داشتم اما بغض مهسا بغض یك نسل بود.. نسلی كه هنوز هم فكر می‌كردم منقرض شده..)

ادامه دادم:

-    مهسا می‌تونست 5 سال به تو پایبند نباشه.. می‌تونست به خاطر تو با خانوادش نجنگه... اما تو رو انتخاب كرد... به خاطر چی؟؟ به خاطر اینكه كنترلش كنی؟؟ آزادیش رو ازش بگیری؟؟ تو برای چی با مهسا ازدواج كردی؟؟

 

تمام سوالات من با سكوت جواب داده می‌شد.. مهسا با هر سوال به اشكان نگاه می‌كرد... انگار صدای اون از گلوی من بیرون می‌ریخت...  و سكوت تنها جواب سوالات من بود....

بین حرفهای تند و بی‌پروا، گوشی مهسا زنگ خورد.....

-        الو مامان.... خونه دوست اشكانیم.... میایم... تا نیم ساعت دیگه.....

هنوز پُر از حرف بودم... اما نمی‌خواستم بچه‌ها با دلخوری از پیشمون برن، گفتم: كاش شب رو می‌موندین..

 اشكان با تلخی از جاش بلند شد...

-        بریم مهسا....

و مهسا آروم كیفش روبرمی‌داره و پشت سر اشكان راه افتاد... تصویر عجیبیِ... انگار مهسا برام غریبه‌است... یه زن تحصیلكرده با روحیه‌ای كه روزی سركش بود......

یاد مادربزرگ می‌افتم... ((زن سنگ زیر آسیاب...)) و به این فكر می‌كردم كه ما این جمله و باور كردیم.... ترس از شكستن و ایستادن یه ژن قالبِ، كه نسل به نسل بین ما دست به دست شده........  به عصر زنان فكر می‌كنم... انقلاب زنان.... به رگ غیرت برادران.. به تعصب... زنانگی... پرده‌ی حیا.....

و اشكان...........

نسلی كه هنوز منقرض نشده بود.........

من و رضا بچه‌ها رو بدرقه می‌كنیم... توی كوچه اشكان با خداحافظی سرد قدمِ رفتن برمی‌داره .. مهسا هنوز جلوی در ایستاده و تنها رفتن اشكان رو نگاه می‌كنه... توی اون نگاه تلخ حس پشیمانی رو می‌بینم... آروم دستش رومی‌گیرم و می‌گم:

-        باز هم اینجا بیا......

وقتی نگاهم كرد چشمهاش پُر اشك بود... با یه پلك آروم گوله‌های درشت اشك روی گونه‌های استخونیش قِل خورد.... و بی صدا رفت....

رضا رفت توی خونه و من فاصله‌ی بین اشكان و مهسا رو نزاره‌گر بودم كه قطره‌های بارون روی صورتم كوبیده شد....

شاید هم اشكهای مهسا بود كه از آسمون می‌بارید...........

دردنوشت:

-        نسل ما با تمام پیشرفتهای فكری و علمی كه داشته هنوز به خَرمهره آبی اعتقاد داره!!

-        گاهی فكر می‌كنم حتی خدا هم سیبیل مشكی پهن داره و دستمال یزدی دور گردنش!!

-        حتی به قوی‌ترین زنان تاریخ هم ظلم شده بود!!

-    یه روز مادر بزرگم توی جمع بهم گفت: ایشاله یه صاحب خوب گیرت بیاد!!! و من احساس كردم خوشبختی من در ازدواج به وسعت لذت غذاییست كه همستر در لُپ‌هاش قایم می‌كنه!!

-        عموی دوستم با پوست سیاه، (به رسم دین و پیامبرش) به دنبال دختری چشم آبی و مو بور بود! (وای بر این ملاك ازدواج)

-        اطرافم پُر از مردهایی با ظاهر امروزیست كه هنوز امروزی نشده‌اند و انتهای افكارشان در دیروزها باقی مانده!

-        اشكان باعث شد به تمام دایناسورهای منقرض نشده‌ی اطرافم فكر كنم.... !

راحیل...

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 12:12 | نظرت شما ()

چقدر دلم می‌خواهد از آن صدای مهیب و دودی كه سیاه نبود بنویسم...

 

چقدر دلم می‌خواهد باورم و نظرم را با شما در میان بزارم...

 

چقدردلم مشتاق دانستن نگاه شماست.....

 

و چقدر دلم می‌خواهد بدانم :

جنگ با شرایط امروز، خوب است یا بد؟؟؟.......

 

*می‌دونم شما هم به همون دلایلی كه من نمی‌تونم بنویسم ، نمی‌تونید برای من بنویسید.. پس به صورت دسته جمعی از بلد نبودن تله‌پاتی (!) افسوس می‌خوریم و در سر همان خیابان دلم می‌خواهدها ، بی‌هدف می‌ایستیم.....

* چرا خانه‌ات خالیست گشتاسب؟؟ آمدم و ساعت‌ها در زدم.. به كافه سری بزن

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 12:41 | نظرت شما ()

به دستهایم خیره مانده‌ام و انگشتان لاغرم را می‌شمارم...    یك.. دو...سه...........

نه، كمه...بیشتر از10تا بود! یك دست و چند بند انگشت دیگر كم دارم! 15 ماه و چند روز....

نگاهم هنوز بر دستان لاغر وارفته، اما چشمانم درلابه‌لای خطوط  درهم ، چیز دیگری را نظاره‌گر است....

روزهای خدمت سربازی..

یاد حرف پدر بزرگ می‌افتم: خدمت آدم و مرد می‌كنه!! زَمون ما بِش می‌گفتن اجباری... آقام بِزور فرستادم. پسر رفتم مرد برگشتم!

ازش می‌پرسم: پدر بزرگ پشت پات چی شده؟ (روی ساق پای پدر بزرگ جای فرورفتگی و تكه تكه شدنه!!)

-         این یادگاری اجباریِ.. شب تو بیابون باید كیشیك می‌دادیم.گرگ بهم حمله كرد و پشت پام و كَند...

سكوت می‌كنم تا شاید ارتباطی بین دندادن‌های گرگ و مردانگی پیدا كنم...

یادمه وقتی یك هفته مانده بود به شروع آموزشی یحیی، پُر از نگرانی بودم... صدها بلاگ از خاطرات سربازی و آموزشی خواندم... خاطراتی كه در پَس همه‌ی آنها غم هویدا بود.. حتی در شادی و لبخندهایشان دلتنگی حضور داشت و خلاءهایی به وسعت یك عمر......

خاطراتی خواندم و شنیدم..

از تیر خلاصی كه سرباز بی‌طاقت و دلتنگ به شقیقه‌اش ‌كوبید..

از آزارهای (..) در اتاق‌های نمور برای مردانگی بیشتر....

از فرار...

بیماری گال...

هپاتیت....

شكستگی دست و پا...

تحقیر و عقده.........

سیگار و اعتیاد...

غذای بد...

واژگان ركیك و سنجش قدرت تحمل در برابر الفاض ناموسی...

شرایط سیاه....

از مكانهای آموزشی می‌خواندم و كارهایی كه باید انجام می‌دادند... كارهایی كه توام با حقارت بود وتخریب.... كارهایی به قیمت از دست دادن جان ...

از عجب شیر گرفته تا پادگان مالك اشتر اراك... پادگانهای مرزی... 

و من همچنان در پس سكوتم به رابطه‌ها فكر می‌كردم.... به مردانگی...

وقتی یحیی به آموزشی رفت، یك روز بی‌خبری مثل یك عمر گذشت و آن شكاف دردناك تا امروز در سینه‌ی من مانده....

وقتی بعد از ساعت‌ها انتظار صدایش را برای 8 ثانیه شنیدم...

-         راحیل ....من خوبم... نگران نباش... دوست دارم...

-         یحیی.....

 

هربار كه از حال و روزش می‌پرسیدم با خنده‌ای كه می‌دانستم خاكستریست می‌گفت: همه چی خوبه...

اما نگران بودم چون می‌دانستم در تبعیدگاه اجباری چه می‌گذرد....

وقتی بعد از یك ماه و 20 روز دیدمش 7 كیلو لاغر شده بود و چقدر آرام تر ... هرگز برایم نگفت چه روزهایی را پشت سر گذاشت اما از دفترچه‌ها و نامه‌های پُر از دلتنگی‌، از شعرهای تاریكش كه با غمی سیاه توام بود، می‌شد روزگار را حدس زد....

مرد وكیل لیسانسه با معدل بالا لقبش یابو سوار شد و 15 ماه از روزهایش به اموری گذشت كه هرگز به كارش نیامد و نخواهد آمد......

و امروز...

ما به مناسبت پایان روزهای اجباری جشن گرفتیم و در آخر، لباس یكدست را سوزاندیم ...

و نگاه یحیی بر شعله‌های سرخی كه تن لباس را می‌دَرید، فریاد ترین نگاه دنیا بود........

شاید نوشت:

-         شاید پادگانهایی با شرایط مطلوب هم وجود داشته باشه اما درصدشان آنقدر كم هست كه قابل نوشتن نبود.

-         شاید تنها دلیلی كه مردها دوران سربازی رو دوست داشته باشن، یافتن دوستانی با دردهای مشترك....

-         شاید اگر حرف‌های من از زبان یك مرد بود خیلی فرق می‌كرد...

-         شاید بدترین جمله بعد از پایان سربازی به یه سرباز این باشه: دیدی چه زود گذشت؟؟!!

-         شاید هم دارم به داستان سربازی احساسی نگاه می‌كنم!!!

-         شاید.....

-         و بدون هیچ شایدی من به این جمله یقین دارم كه ((نبودن سربازی بهتر از بودن سربازیِ))

راحیل

هفته پُر حادثه‌ای رو پشت سرگذاشته بودم و انتظاری بی‌نتیجه برای دیدن یحیا مثل كوله‌باری سنگین شونه‌هایم رو خم می‌كرد.....

من بود و بغض خستگی... جمع سه‌نفره‌ای كه سكوت درمیانش می‌رقصید.....

كنج اتاق سُرمه‌ای..

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

قلم مو را در رنگ و بعد در احساسم می‌غلتاندم و برگه‌های سیاه رادیو لوژی رو خط‌خطی می‌كردم.... موسیقی روسی از اسپیكر بیرون می‌ریخت و ضجه‌های خواننده خودش رو فریاد می‌زد......

(ایشون هستی، ساز یحیای من...)

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

دوست داشتم بین عكس‌، رنگ، نقاشی و صدای ساز مفقود بشم كه شاید هفته خاكستری از یاد می‌رفت ...

(این نقاشی ها رو با سبك خودم از روی عكس‌های چند پُست قبل كشیدم...)

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

در خودم بودم و غرق در رنگهای نقاشی كه در چوبی اتاق باز شد.. رامین با چشم‌های مشكی و لبخندی كه می‌خواست پشت چهره‌ی جذابش قایم كنه، در خانه سرمه‌ای من بود...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

-         آبجی بیا شب بریم این مجتمع تفریحی كه تازه باز شده؟ می‌گن خیلی باحاله...

چهره روشن و پاك رامین به من آرامش می‌ده.. و حجم سرخ در سینه‌ی مهربونی كه وقتی می‌بینه ناراحتم یا دلتنگ یحیا، كنارم می‌شینه و دستای سرد منو توی دستاش می‌گیره...

من و رامین به خاطر تجربه‌ی دردها و فریادهای مشترك رابطه‌ی عمیقی با هم داریم... رابطه‌ای كه در خیابان‌های شهر ابدی شد.......

با یه لبخند كوچیك و اشتیاقی كه درونم رو قلقلك می‌داد پذیرفتم...

یك ساعت بعد خانوادگی آماده رفتن به تفریگاه تازه تاسیس شدیم...

خیلی وقت بود كه با خانوادم جایی نرفته بودم...

در راه خندیدم و چقدر خوش گذشت..

فعالیت‌های شهردار بد دهن (!) ، پیكره شهر رو زیبا كرده بود و متبحرانه نكبتی رو كه از سرو روی وجب به وجبش بالا می‌رفت در پشت رنگهای خوشرنگ‌لامپ‌ها جا داده بود...

آبشار رنگی...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

پل سفید...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

پُل كابلی...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

پارك چوبی...

و چراغانی‌های مكرر....

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

بالاخره به مجموعه تفریحی رسیدیم.. تمام شهر پُر بود از بیلبوردهای تبلیغاتی این مجموعه...

یه درب ورودی بزرگ و نگهبان‌های خوش‌پوش...

ماشین وارد شد...

هنوز دو ثانیه از ورود ما نگذشته بود كه مرد نگهبان با استرس و هیجان پرید جلوی ماشین و تابلوی قرمز شب‌نمای ایست رو با چشمانی دریده جلوی ما تكون داد....!!

صدای نگهبان بعدی از پشت ماشین می‌آمد كه داد می‌زد: خانم رضایی... خانم رضایی....!!

ما شوكه شده بودیم و فقط به شرایط نگاه می‌كردیم... یاد فیلم پدرخوانده افتاده بودم... صحنه‌ای كه سالی، پسر بزرگ دون كورلئونه، ترور می‌شه!!

بالاخره خانم رضایی (كه در ذهنم او را تارتاگلیا ((دشمن دون كورلئونه)) تصور می‌كردم) اومد و نگهبان با همون صدای بلند و هیجان زده به من توی ماشین اشاره داد و گفت: این و بببین..... (از لفظ و واژه ((این)) جا خوردم... یه لحظه احساس كردم جز اشیاء دسته بندی می‌شم، مثلا لیوان!!)

خانم رضایی یا خانم تارتاگلیا، زنی چاق با چادر سیاه سبیل‌های مشكی و ابروهای پهن و بهم‌ریخته

یه نگاه توی ماشین به من كرد و بعد با اشاره سُر گفت: پیاده شو..... (كارم تمام بود... !)

چهره مضطرب مادر از توی آینده خیره نگاهم می‌كرد...  یاد روزی افتاده بود كه چقدر دیر به خانه آمدم.................... !

پیاده شدم... حالا سه‌ تا نگهبان و زن سیاه‌پوش به من نگاه می‌كردند... زن با چشم‌های سرد و بی‌حالتش گفت:نمی‌تونی بری‌ تو... مانتوت كوتاهِ..... (خیالم راحت شد كه زیر اون شنل مشكی هیچ اسلحه‌ای قایم نشده و من زنده می‌مونم!)

داییم با حالت تعجب گفت: این كوتاهه؟؟

(تصویر شال و مانتو متهم)

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

 زن روش رو برگردوند و با تاكید گفت: كوتاهِ....

احساس حقارت می‌كردم....

در زیر نگاه چهار آدم بررسی می‌شدم.. كه تشخیص بدن راحیل حق شادی داره یا نه؟؟

دایی با عصبانیت گفت سوار شو و ماشین رو با سرعت از اون مكان به ظاهر تفریحی خارج كرد.....

توی ماشین همه سكوت كرده بودیم و دلمون برای خودمون می‌سوخت.. اما با شوخی وخنده تصمیم گرفتیم شب 5 نفرمون رو خراب نكنیم....

و همه با هم به دردهای خودمون خندیدیم.................

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

چیز نوشت:

-         ورود بانوان به زمین پینتبال ممنوع بود...!!

-    بعد از این اتفاق به سینما 4بعدی رفتیم (البته خبری از بُعد چهارم نبود!!) و درسالن تاریك به بهانه هیجان و ترس، كمبودهایمان را جیغ كشیدیم.....

-         تفریح سالم دود قلیان‌هایی بود كه از دهان جوانان بیرون می‌ریخت!!!

-         یاد روزی افتادم كه به دلیل روزنامه خریدن و گوش دادن به موسیقی غربی با هدفون، از من تعهد گرفتن!!

-         سه شنبه مسافرم... باز به سرزمین جنگل و دریا.... و پایان دلتنگی در همین نزدیكیست...

-         دوستان عزیزم دربلاگ علی سوالی از طرف من مطرح شده و باعث افتخار به سوال من جواب بدید..

-         سپاسگزارم از كویر عزیز، برای كشیدن این تصویر زیبا با اسم من و یحیا

 

 

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

راحیل

 

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:20 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : ... | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | ... | « 22
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic